مُسلم بنِ عَقیل بنِ ابیطالب

هانی بنِ عُروه مَذحِجی

عَبدالله بنِ یُقطُر

سوم محرم؛ روز حضرت رقیه

عباس بنِ جَعِده جَدَلی (جولی)


عَبدالله بنِ حارثِ نوفلی


عُماره بن صَلخَب اَزدی

روز نهم محرم :رو تاسوعا



مُسلم بنِ عَقیل بنِ ابیطالب

مسلم، پیشاهنگ شهیدان و سفیر ابااعبدالله الحسین(ع) به کوفه است. او پسر عموی اباعبدالله است. مادرش (علیّه) یا (حلیه) از زنان آزاد نبط و احتمالاً نژاد ایرانی داشته است.

مسلم همراه امام حسین از مدینه به مکه آمد و شاهد نامه نگاری کوفیان و دعوت آنان از امام برای رفتن به کوفه بود. در پانزدهم رمضان، وقتی آخرین نامه های کوفیان رسید، امام، مسلم را مأمور و سفیر خود کرد تا به کوفه برود و زمینه و شرایط را آماده کند.

روز پنجم شوال (پس از بیست روز) مسلم به کوفه رسید و هزاران نفر به استقبال او آمدند و پیمان بستند که تا آخرین قطره خون یار و یاور ابااعبدالله الحسین (ع) باشند. مسلم به امام نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد.

اما دیری نگذشت که اهل کوفه پیمان گسستند. با آمدن عبیدالله زیاد و تهدید و فریب، به تدریج عهد و پیمان ها شکسته شد و ترس و دلهره باعث شد تا هنگام قیام مسلم از چهار هزار یاور او، تا شب هنگام پانصد تن و در پایان نماز مغرب سی تن بیشتر باقی نماند. وقتی مسلم از مسجد بیرون آمد هیچ کس، جز سایه اش در شب همراه او نبود.

مسلم غریبانه و تنها در یکی از کوچه ها به کنار خانه ای رسید. مردم همه از ترس به خانه ها پناه برده بودند. در کنار خانه ای نشست. زنی به نام طوعه که منتظر پسرش بلال است به کوچه سرک می کشد. مسلم را می بیند و می گوید: ای مرد چرا به خانه نمی روی. مگر نمی بینی شهر نا امن است.

مسلم خود را معرفی می کند. طوعه او را به خانه می برد. بلال شبانگاه بر می گردد و متوجه رفتار غیر منتظره مادر می شود. از مادر می پرسد چه شده است؟ رازی را از من پنهان می داری. مادر او را سوگند می دهد که این راز را به کسی نگوید و می گوید: مسلم در خانه ماست.

بلال شادمان به امید دریافت پاداش، خبر پناهنده شدن مسلم را به عبیدالله گزارش می دهد. ماموران به خانه ی طوعه می ریزند جنگی کوتاه در می گیرد. مسلم را امان می دهند و پس از دستگیری او را به دارالاماره می برند. هانی بن عروه که مسلم را در خانه اش پناه داده است، قبل از مسلم دستگیر شده است. عبیدالله دستور می دهد مسلم را فراز دارالاماره ببرند و پس از جدا کردن سر، او را از بالا به بازار بیندازند.

سفیر رشید امام حسین، بر فراز دارالامره به امام سلام می دهد و در حالی که تشنه است. سر از بدنش جدا می کنند و تن مطهر او را به میان بازار کفاشان وارونه بر دار می آویزند.

مسلم امین و رشید، فصیح و بلیغ، مدیر و کارآمد، چالاک و شجاع، دین شناس و صاحب فضایل و مکارم اخلاقی بود. در هنگام شهادت تقریبا 48 ساله بوده است.

روز شهادت مسلم، هشتم ذی الحجه بود، درست همان روزی که امام از مکه به سمت کربلا حرکت کرد.

در منزل ثعلبیه، خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) رسید. چهار فرزند مسلم نیز در نهضت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند.

هانی بنِ عُروه مَذحِجی

قبیله ی مذحج را به تو می شناختند و تو را نشانه ی مجد و عظمت مذحج می دانستند. در روزگار جوانی همنشین پیامبر بودی. همواره با تبسم به تو می نگریست و با نگاهش تو را می ستود. راستی چه رازی در این نگاه بود که تو را از دیگر یاران شاخص و ممتاز می کرد؟

از پیامبر شنیده بودی که «علی حق است و حق با علی است»؛ پس هرگز جز بر مدار علی نچرخیدی و از صراط مستقیم ولایت جدا نگشتی. ورود مسلم به خانه ات سرآغاز آخرین و زیباترین فصل زندگی ات بود. مسلم ابتدا در منزل مختار بن ابی عبیده ثقفی سکونت گزید اما با ورود عبیدالله بن زیاد و نا امنی کوفه، مخفیانه به خانه ات آمد و تو در آستانه ی نود سالگی، میزبان عزیزترین میهمان شدی.

ابن زیاد، غلامش معقل را برای جاسوسی در میان شیعیان فرستاد و به این ترتیب از حضور مسلم در خانه ات آگاه شد، پس با نیرنگی به دارالاماره ات کشاند و از تو خواست مسلم را به او واگذاری.

ابتدا منکر حضور مسلم در خانه ات شدی اما با دیدن جاسوس ابن زیاد، معقل، دانستی که همه چیز برایش روشن شده است پس بی هیچ هراسی از پذیرش خواسته اش سر باز زدی و در اثر این پایداری، مجروح و سپس زندانی گشتی. افراد قبیله ات دارالاماره را محاصره کردند اما با نیرنگ ابن زیاد و شریح قاضی پراکنده شدند. گاه سرفرازی ات فرا رسیده بود. تو را با دست های بسته در برابر چشمان وحشت زده وتهی از غیرت کوفیان، به بازار چوبداران کوفه آوردند تا گردن زنند.

غلام ابن زیاد شمشیر را فراز سرت آورد، به یاد سخن مولایت علی افتادی و به کربلا سفر کردی. شمشیر فرود آمد: «السلام علیک یا اباعبدالله» خون فواره زد، سرت در دستان پلید مأموران قرار گرفت و تنت در کنار سفیر عزیز حسین، مسلم، وارونه بر دار نشست. سه روز پس از شهادتت در حالی که از ترس مأموران ابن زیاد کسی را یارای نزدیکی به بدن پاک و مطهرت نبود، دو شیر زن، شبانگاه بدن پاکت را به خانه بردند و نیمه شب بی آن که هیچ کس دریابد در کنار مسجد اعظم کوفه به خاک سپردند؛ این دو زن یادگاران دو شهید بزرگ بودند: روعه همسر باوفایت و همسر شجاع میثم تمار. درود بر تو باد که جوانی ات در کنار پیامبر و پیری ات به دفاع از فرزند پیامبر گذشت.

 

 

عَبدالله بنِ یُقطُر

تو در هوای حسین بالیده ای، بهار عمرت با حسین شکفته است و 57 سال هم نفس آفتاب بوده ای و اکنون همسفر حسینی تا آفتاب گرمابخش وجودش را پاس داری. مکه آبستن حادثه است. جان حسین، تهدید می شود و حسین تو کشته شدن در کنار کعبه و ریختن خون و شکستن حرمت خانه را خوش نمی دارد. پس در هشتم ذی الحجه، به شتاب آهنگ سفر می کند.

اندک اندک به کوفه نزدیک می شوید که ناگهان سایه هایی سیاه شما را در بر می گیرند. سوارانی که لحظه لحظه نزدیک تر می شوند، در محاصره قرار گرفته ای. راه فرار بر تو بسته می شود پس به سرعت نامه را پاره می کنی تا نامحرمان نشان محبوب را نخوانند. دستگیر می شود. در دارالاماره عبیدالله تهدید می کند که نام ها و نشان های نامه را باز گویی و تو نمی گویی. پیشنهاد دیگری می دهد که بر منبر، خاندان علی را ناسزا بگویی تا بعد درباره تو تصمیم بگیرد. تو با فراست نیرنگ ابن زیاد را از چشم هایش می خوانی. می پذیری و او خوشحال از نیرنگ خویش، فرمان می دهد که همه در مسجد جمع شوند. تو را با دستان آزاد و بدون زنجیر به مسجد می آورند. خوب تصمیمی گرفته ای عبیدالله! عبیدالله با غرور و تکبر نشسته است. بی هیچ هراسی بر منبر می نشینی و جمعیت را نگاه می کنی. همه منتظرند و تو شروع می کنی.

«بسم الله الرحمن الرحیم. مردم من سفیر حسینم، پسر پیامبر، فرزند علی و زهرا، وی هم اکنون در راه است. برخیزید و به استقبالش بشتابید. عبیدالله و یزید دوزخ متحرکند. فرزندان دست آموز شیطانند. به این شقاوت و شرارت تن ندهید. من سفیر پسر پیامبرم.».

گرزی سنگین از کناره ی منبر بر سرت می نشیند. چشمانت سیاهی می رود و فرو می افتی. عبیدالله فرمان می دهد تو را بر فراز دارالاماره ببرند. تو را از بام به پایین پرتاب می کنند. تنت بر خاک می افتد اما روح بلند و آسمانی ات در آغوش آفتاب جای می گیرد و اندکی بعد سرت در دست عبدالملک بن عمیر لخمی است.

در زیارت رجبیه امام زمان سلامت می دهد: السلام علی عبیدالله بن یقطر بن رضیع الحسین علیه السلام.

 

عباس بنِ جَعِده جَدَلی (جولی)

در جنابه کوفه پرچم ها برافراشته اند. هانی بن عروه دستگیر شده. مسلم از خانه ی هانی بیرون آمده است. سپاه می آراید و رزم با عبیدالله را تدارک می بیند. مسلم، سپاه را آماده کرد؛ پرچم قبیله ی کنده و ربیعه را به عمرو بن عزیز کندی سپرد. مسلم بن عوسجه اسدی پرچم دار قبیله ی مذحج و اسد شد. پرچم قبایل تمیم و همدان به دستان توانمند ابوثمامه ی صائدی داده شد. و آخرین پرچم، دستانی علم گیر و مردانه و نبرد آزموده می طلبید و سرانجام «عباس بن جعده ی جدلی»، مرد پنجاه ساله ی قبیله جدیله، پرچم تیره ی مدینه را به کف گرفت.

بزرگ سرشناس کوفه، وابستگان حکومت اموی، با شایعه آمدن سپاه از شام و ویران کردن خانه و قتل و عام خویشاوندان و طرفدارا ن مسلم، مردم را پراکنده کردند. نزدیک دارالاماره با عباس بن جعده بیش از سیصد تن همراه نمانده بود. غروب غمبار هفتم ذی الحجه از راه رسید. در سیطره ی ترس و وحشت و تهدید، مسلم تنها شده بود. عباس نزدیک دارالاماره جز معدود یارانی نداشت. به فرمان عبیدالله بزرگان کوفه پرچم های امان برافراشتند. اندک یاران باقی مانده نیز گسستند و به سایه های پرچم های سپید عبیدالله زیاد پیوستند.

فرمان تعقیب همراهان و سربازان مسلم، به ویژه فرماندهان و پرچم داران صادر شد. پس از یک هفته جاسوسان مخفیگاه عباس را یافتند. پرچم دار مسلم با هجوم شبانه ی سپاهیان، در حلقه ی محاصره افتاد. عبیدالله خشنود از دستگیری عباس، فرمان داد تا او را به میدان گاه قبیله ی کنده بیاورند.

عباس در زنجیر، آرام و صبور و بی هراس پیش می آمد. دار، آماده شد. پرچم دار غیور کوفه، در محاصره نگاه های تهی از حمیت و غیرت کنار گورستان کنده متوقف شد.

پیک عبیدالله فرا رسید. فرمان امیر به جای آویختن دار، در مقابل نگاه مردم، با شمشیر سر از تنش جدا شود. جلاد نزدیک شد. تیغ از نیام برکشید. چشم به جاده ای دوخت که محبوب و مطلوبش حسین را انتظار می کشید.

دست بر سینه نهاد و صدای گرم او با بغض فرو نهفته در سینه، فضا را پر کرد:

السلام علیک یا اباعبدالله، بنفسی انت یا مولا!

شمشیر جلاد فرو رفت و فرو آمد. خط خون او نرم و آرام به همان سویی راه سپرد که پیش تر سلام عاشقانه اش راه سپرده بود.

عَبدالله بنِ حارثِ نوفلی

عبدالله که کام با پیامبر گشوده بود در همان سال های نخستین کودکی با اشتیاق به خانه علی(ع) می آمد تا از سخنان و سیرت پیامبر بشنود. سال های غربت علی(ع) با کودکی، نوجوانی و جوانی عبدالله همراه بود.

در 34 سالگی قاضی مدینه شد. و اینک 60 هجری و در حالی که پنجاه و دو سال از عمر را می گذراند در بصره بود که نامه یزید بن معاویه به عبیدالله زیاد رسید.

عبیدالله مأموریت یافته بود به کوفه برود. پسر زیاد، گزینه ی پسر معاویه، برای سرکوب و قتل و عام بود. روزی عبیدالله به کوفه می رفت. عبدالله بن حارث نوفلی را نیز همراه کرد. او و شریک بن اعور با قلبی شعله ور از نفرت به پسر زیاد، بیماری را بهانه کردند. در راه خود را از اسب انداختند تا شتاب عبیدالله را بکاهند. اما فرزند زیاد بی اعتنا و عجول خود را به کوفه رساند. تلاش شریک بن اعور برای قتل عبیدالله در خانه هانی بی نتیجه ماند. مسلم بن عقیل تن به کشتن عبیدالله به نیرنگ و ترور نداد و شریک دو سه روز بعد در کوفه در گذشت.

مسلم بن عقیل،پرچم مبارزه با عبیدالله را برافراشت، مختار با پرچم سبز، و عبدالله بن حارث نوفلی با پرچم سرخ و لباس ارغوانی کنار خانه عمر بن حارث، آماده ی نبرد با عبیدالله شد.

دریغ و درد که رشته عهد کوفه سست و لرزان بود. دو پرچم دار تنها شدند و بعد از شهادت مسلم و هانی، عبیدالله فرمان دستگیری شان را صادر کرد. دو یار صمیمی مسلم زندانی شدند. روز بعد عبیدالله فرمان داد، عبدالله را به دارالاماره بیاورند، کثیر بن شهاب جنایت کار، جوانمرد پارسای پاکباز کوفه، پرچمدار مسلم بن عقیل را حاضر کرد.

دستان عبدالله در زنجیر بود. عبیدالله فرمان داد میان قبیله اش ببرید و گردن بزنید. عبدالله به کناسه ی کوفه آورده شد. جلاد او را پیش تر راند. عبدالله نفس تازه کرد و به نرمی سرود: السلام علیک یا اباعبدالله.

شمشیر فرا رفت و فرود آمد. خون فواره زد و در میان فواره ی خون، همچنان پژواک صدای عبدالله بود که السلام علیک یا اباعبدالله...

 

عُماره بن صَلخَب اَزدی

روزی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد، در انبوه استقبال کنندگان، جوانی خوش قامت، شجاع، فداکار، بصیر و سوارکار از قبیله ازد که سی بهار از عمرش سپری شده بود نیز دیده می شد که با شور و شعف خود را به مسلم نزدیک می کرد.

مردم دسته دسته با مسلم بیعت می کردند و همانند نامه هایی که پیش از آن فرستاده بودند، دم از یاری و پشتیبانی و جانبازی می زدند. اما دیری نپایید که گروه گروه گسستند و از گرد مسلم پراکنده شدند. عبیدالله در دارالاماره کوفه با تهدید و تطمیع و تزویر حکم می راند و با نفوذ در میان تشکیلات سری مسلم تلاش می کرد نهضت او را از درون متلاشی کند. در چنین هنگامه ای، عماره زیرکانه و هوشیارانه همه جا سرک می کشید تا نیرنگ های عبیدالله را در هم شکند و یارانی مخلص و فداکار را برای انقلاب مسلم فراهم آورد.

- آه چه زبون و ذلیل اند دل بستگان دنیا و چه حقیرند سرها و جان هایی که با دیدن زر، خویشتن را گم می کنند و به شوق دنیا، آخرت خویش را تباه می سازند. عماره با خود می گفت و می گریست. چه زود کوفه از بیعت و ازدحام خلوت شد. چه زود کوچه های «ما حسین را می خواهیم» به «امر، امر عبیدالله است» تبدیل شد. بعد از این چه خواهد شد؟

روز هشتم ذی حجه، هانی پیر فداکار و مهمان نواز کوفه با تنی بی سر بر خاک کشیده شد و مسلم بسته در زنجیر از مقابل چشم هزاران بیعت کننده ی دیروز گذشت تا فرجامی چون او داشته باشد.

عماره خود ندید اما شنید که بدن این دو شهید را در بازار کفاشان و قصابان کشیدند و مردم با چشم های مبهوت نگریستند. اینک نوبت دستگیری مبارزان رسیده بود. عماره گریخت. تعقیب و گریز ادامه یافت و سرانجام، محمد بن اشعث پناهگاه او را یافت و وی را دستگیر کرد. عماره، دو روز در زندان بر غربت مسلم و فردای حسین گریست.

روز یازدهم ذی حجه عماره را از زندان بیرون آوردند. او را به میدان قبیله ازد بردند. عماره با دست های بسته و پای در زنجیر مردم را می دید. می نگریست و می گریست. جلاد شمشیر کشید. عماره پلک نزد. تنها با صدایی که در آن آرامش و اندوه موج می زد، سرود: السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیک یابن رسول الله. تیغ فرا رفت و فرود آمد. عماره بر خاک افتاد. هنوز چشمان را نبسته بود که آخرین آوا از حنجرش تراوید: فداک جسمی و دمی یا اباعبدالله!


طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:57 ق.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic