عَبدالرحمنِ بن عَبدِ رَبّ اَنصاری خَزرجی

کَنانَه بنِ عَتیقِ تَغلَبی

جَبَله بنِ علیِ (عبدالله) شیبانی

عُمران بنِ کَعبِ اَشجعی

مَنیعِ بنِ زیاد

عُقبه بنِ صَلتِ جُهَنی

مُجمَع بنِ زیاد جُهنَی

عَبّاد بنِ مُهاجِربنِ ابو مهاجِر جُهنَی

سُلیمان بنِ سُلیمانِ اَزُدی

قُهنَب بنِ عَمرو تَمری

سالم بنِ عَمرو بنِ عَبدالله بنِ ثابت

زُهیر بنِ بَشر (بشیر) خَثعَمی

نُعیمِ بنِ عَجلانِ اَنصاری خَزرَجی

 

عَبدالرحمنِ بن عَبدِ رَبّ اَنصاری خَزرجی

 

هفتاد سال حادثه و رخداد تلخ و شیرین از من مردی آزمون دیده با کوله باری از تجربه ساخته است. همراهی با پیامبر افتخار بزرگ زندگی من است. اما هیچ خاطره ای شکوهمندتر و شیرین تر از غدیر در حافه ندارم. در سال دهم هجری همراه کاروان حجاج بیت الله الحرام از حجه الوداع باز می گشتم. در این سفر با چشم های خویش دیدم که پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم در میان نگاه های همه ی حاضران دست علی(ع) را بلند کرد و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».

در رحبه وقتی امیرالمومنین علی(ع) از مردم خواست تا هرکس خودش در غدیر، حدیث را از زبان پیمبر شنیده است برخیزد و شهادت دهد، این من بودن که به اذن مولا راوی حدیث غدیر شدم. من بخشی از تاریخ اسلامم. در جای جای این تاریخ جز حضور علی و جانفشانی های او و اهل بیتش پیزی ندیدم. و شگفتا فراموشی این حقیقت چه دره های عمیق و هولناکی را پس از غدیر رقم زد. خیر جرکت اباعبدالله از مدینه به مکه را در کوفه شنیدم. پر شور و پر شتاب به میان قبایل کوفه رفتم و مردم را به همراهی فرزند پیامبر خواندم. اما تجربه ی سالیان دراز همنشینی با کوفیان نگرانم می کرد. عزم سفر کردم. در مکه به حضور اباعبدالله رسیدم. بوی پیامبر می آمد، بوی خوش علی(ع) همه جا را پر کرده بود. من چه خوشبخت بودم که در کنار حرم خدا، فرزند پیامبر خدا را زیارت می کردم.

روزهای مکه پر شتاب و پر حادثه گذشت و روز هشتم ذی حجه همراه با قافله سالار عشق راهی کربلا شدم.

شب عاشورا اما شب دیگری بود؛ شب مناجات و دعا، تلاوت قرآن، شب استغاثه و اشک بریر بن خضیر همدانی، معلم پارسای کوفه، قاری قرآن، می خندید و مطایبه می کرد. به او گفم چه جای شوخی و او پاسخ داد: پگونه شاد نباشم که میان ما و دوست تنها شمشیری فاصله است. صبح عاشورا نماز را با امام برپا کردیم. سپاه دشمن نزدیک تر می شد، تیرباران آغاز شد.

چه خوش سرانجامی خواهد بود اگر تو از پیشگامان شهادت باشی.

رجز می خواندم: من از انصار و یاران پیامبرم، از حریم علی دفاع می کنم و با پیمان شکنان می جنگم. جان من سپر جان فرزند غدیر است.

باران تیر بود که می بارید. بهشت آغوش گشوده بود و دستی که روزی در غدیر بر دستان پیامبر فرا آمد پیشانی خون گرفته ام را نوازش می کرد.

 

کَنانَه بنِ عَتیقِ تَغلَبی

دارد دیر می شود. قافله ی عمر هفتاد منزل را طی کرده  و در انتهای جاده ی زیستن است و قافله ی حسین (ع) در بدایت جهاد. مبادا بمانی و شکوه شهادت را در نیابی. مبادا از قافله غباری و خاکستری بهره ی چشم های کم سویت باشد.

کنانه خبر آمدن حسین را شنیده بود، اسب خود را زین کرد. شمشیر سال های جوانی را صیقل داد. با عزمی که در آن ایمان و شوق موج می زد، خانواده ی خود را وداع گفت و از کوفه ی تزویر و اختناق بیرون زد و شب عاشورا به کربلا رسید. حبیب با وجد و شوری عجیب کنانه را به استقبال آمد. دو پیرمرد صمیمی و آشنا - یاران دیروز پیامبر(ص) و یاوران امام حسین(ع)- همدیگر را در آغوش فشردند. کنانه در چهره ی صحابه ی پاکباز، تصویر روشن خدا را، نظاره کرد و آرامش و وقار، به گستره  قلبش گشوده شد.

صبح عاشورا، سیال تر از آب، با اذان صبحگاه علی اکبر(ع) به اقیانوس نماز امام پیوست... نماز پایان یافت. کمان کفر کشیده شد. نخستین تیر از چله ی کمن عمر سعد پرواز کنان پرده های هوا را درید و ناگهان تیر از پی تیر، صفیر کشان، سینه ی صالحان صادق را گرفت. به اشارت امام(ع) دفاع و نبرد یاران آغاز شد. کنانه شمشیر آخته، رجز خوان و تازان به قلب سپاه زد، گاه آیات قرآن را می خواند و گاه با رجز شور و شرار بر دشمن می بارید، قاری عابد و پارسای کوفه، یار زاهد پیامبر(ص) پهلوان نبردهای دشوار احد و خندق و جمل و صفین و نهروان، جان بر کف گرفته، با تنی همه تیر و زخم و خون می جنگید. ناگهان چشم ها تار شد خون بر پیشانی پینه بسته اش دوید.

عطش همراه با چشمه های جوشان خون، آخرین رمق هایش را گرفت. السلام علیک یا رسول الله. کنانه بر خاک افتاده بود. موی سپیدش ارغوانی و چهره اش متبسم و خاک آلود بود. همه ی توانش ر به دست هایش بخشید. خون را از چشم هایش گرفت، تبسمی زد. امام محبوبش، حسین(ع) در تاریک و روشن نگاه خون گرفته به سویش آمد. دمی بعد، کنانه بن عتیق به دوست پیوسته بود. او را منزلت همین بس که موعود محبوب سلامش می دهد و می گوید: السلام علی کنانه بن عتیق.

جَبَله بنِ علیِ (عبدالله) شیبانی

اهل کوفه و از تیره ی شیبان بود. جبله اش می خواندند؛ استوار چون کوهساران و ایمانی به سر سختی صخره های ستبر و روحی به لطافت نسیمی که از دره های باز و فراخ می گذرد. از افتخاراتش جنگیدن در صفین بود.

او خاطره ی تلخ سست عنصران کج اندیشی را با خود داشت که قرآن های افراشته بر نیزه را دیدند و فریاد مظلوم قرآن مجسم را نشنیدند. کوفه را نیز دیده بود با انفجار خون در محراب، با غرور عدالت در سجده و تشییع غریبانه ی مولا در شب.

خبر رسیده بود که حسین(ع) از مدینه به مکه آمده است. نامه در پی نامه روانه شد. سرانجام انتظار پایان یافت و سفیر رشید حسین(ع) به کوفه رسید.

در کوفه غوغا بود. موج جمعیت برای بیعت با مسلم هر روز افزوده تر می شد. اما دریغ که دست های گرم دیروزین سرد شد. چهره ها رنگ باخت. بیعت کنندگان پیمان گسستند و مسلم تنها شد. روزهای تلخ فاجعه از راه رسید. سر هانی پیر به کوچه گردانی رسید و پیکر خونین و بی سر مسلم بر دار آویخته شد. یاران مسلم تحت تعقیب بودند.

جبله نیز از کسانی بود که عبیدالله فرمان دستگیری و قتلش را صادر کرده بود. او از مخفیگاه خود در روز پنجم محرم بیرون آمد و نیمه های شب خود را به همسر و فرزندانش رساند. در آرامش و سکوت، اشک و آه همسر و فرزندان بدرقه ی راهش شد و نرم و آرام از خانه بیرون زد. با هر گام که از کوفه دور می شد، آرامش و لذتی غریب در خود احساس می کرد.

شوق رسیدن به قافله ی اباعبدالله(ع) گرمایی عجیب در آوندهایش می دواند. کدام روز و کدام لحظه به کربلا رسید نمی دانیم. هفتم یا هشتم محرم؟ صبحگاه یا شامگاه؟ هرچه بود عاشق به معشوق رسیده بود و قطره به دریا.

در شب عاشورا، صدای نجوای جبله در شکسته ترین صدا، گستره ی کربلا را پر کرد بود؛ اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک. اللهم احشرنا مع محمد و آ محمد. جبله، نماز صبح شهادت را به امامت محبوب خویش برپا کرد. صف ها برای نبرد ناگزیر آماده شد.

امام خطبه خواند. یاران را به شکیبایی دعوت کرد و بشارت بهشت داد. تردید و تزلزل و تذبذب را در هیچ قلبی، راه نبود. مرگ، تنها در گستره ی لشگر دشمن قدم می زد.

زیستن - عاشقانه و جاودانه- در حریم جان و روان یاران حسین(ع) پرسه می زد.

ناگهان پرواز تیرها، آسمان کربلا را در ابری سیاه فرو برد و پس از آن خون، سرخ سرخ، جوشش آغاز کرد. جبله، هم پای یاران پیش تاخت، شمشیر زد، رجز خواند. قلب ها را نشانه گرفت. سرها را میزبان تیغ کرد و خود را به جنگل نیزه ها و شمشیرها رساند. اندک اندک از مولا فاصله گرفت. اما نام حسین(ع) در نفس هایش جاری بود.

ساعتی بعد نیمی از یاران عاشورا شهید شده بودند. جبله نیز بر خاک داغ صبحگاهی افتاده بود.

شهادت بال و پری آسمان پیما به جبله بن علی شیبانی بخشیده بود. و چه خرسند بود که پس از گذشت نیم قرن از زندگی اش در رکاب مولایش حسین(ع) در کربلا به شهدت می رسید. سلامش باد که امام زمان (عج) این گونه سلامش می دهد: «السلام علی جبله بن علی الشیبانی»

عُمران بنِ کَعبِ اَشجعی

ساکن کوفه بود. دردی نهفته در جان داشت که ترجمان آن اشک های شبانگاه و اندوه پنهان چهره اش بود. او قتل عام گل های باغ را می دید. مگر، جان چیست که تقدیم قرآن مظلوم شود؟ خون چه قدر بی قدر است اگر در رگ ها بماند و خون اسلام از رگ جامعه نگذرد. چه مذلت بار است ماندن من و نماندن دین.

«عمران پنجاه سالگی را پشت سر نهاده بود. او را در کوفه خطبه های داغ و آتشین علی(ع) را شنیده، و فواره ی خون مظلومی را که در سپیده دم نوزدهم رمضان در محراب عبادت جوشید، دیده بود. تنهایی امام مجتبی(ع) و لشگر آرایی های نخلیه و نیرنگ های معاویه را دیده بود و اینک شنیده بود که حسین(ع) می آید تا بیداد یزید بشکند. «عمران» که دمی زیستن در ذلت یزیدی را بر نی تابید، اسب خود را زین کرد.

عمران در هر گوشه  خاک کربلا سجده می کرد و نماز به پا می داشت تا همه ی این زمین را شاهد فردای قیامت سازد .شب ها نجوای یا رب یا رب و تلاوت قرآن و باران زمزمه بود و جان عاشق «عمران» که به سلوک پاکی و تابناکی و بالندگی می رفت.

هفتم محرم در دشت کوچک کربلا، بیش از بیست هزار سوار شمشیر زن و نیزه دار، عربده می زدند و می چرخیدند. «عمران» چند بار خود را به سپاه کوفه رساند و آنان را نصیحت کرد و هشدار داد، اما پاسخ آن ها جز تمسخر و لجاجت نبود.

خورشید صبحگاهان عاشورا پس از شبی بی تابی، مشرقی ترین روز خود را آغاز کرد. اذان علی اکبر(ع) تا ژرفای جان عمران نفوذ می کرد. عمران که به امید صبح حماسی عاشورا، تمام شب، پلک بر هم ننهاده بود، اینک با قلبی سرشار از یقین و وجودی لبالب از شوق شهادت، پرواز را لحظه شماری می کرد.

وقتی عمر سعد تیر در کمان نهاد و کمانداران را به تیر باران سپاه امام(ع) دعوت کرد، شمشیر عمران چابک و چالاک از نیام سر بر آورد. عمران می جنگید و چشمه های زلال خون بر تنش می جوشید. نعره های عاشقانه اش در میدان می پیچید. ساعتی بعد این یار پاکباز با بدرقه ی فرشتگان، به سمت سبز بهشت بال و پر گشوده بود. امام زمان به این شهید بزرگ اسلام می دهد: السلام علی عمران بن کعب

مَنیعِ بنِ زیاد

عجب روزهای غریبی است منیع، شاید کسی نداند چهل سال عمرت را در کجا و چگونه گذرانده ای، اما هر چه هست، اکنون کربلا جان تو را پروازگر هفت آسمان کرده است، بلند آوازه ی عرش؛ اگر چه در خاک ناشناخته و گمنام. تو با حسین عزیز شده ای، روشن و نورانی به کربلا آمده ای و در این شب عزیز، فردای پر شکوه شهادت را  آماده می شوی. این زمزمه ی حسین است که تارهای قلبت را می نوازد: «و لا تحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لا نفسهم». برخیز منیع به خیمه ی مولایت برو. از چشم های او بنوش و قلبت را به طمأنینه و آرامشی دیگر مهمان کن. می دانی فردا دشوار است و قدم ها برای ایستادن در میدانی همه تیر و تیغ، استواری می خواهند. برخیز منیع! حبیب و مسلم و بریر آمده اند، تو نیز در عطش امشب یک جرعه تبسم امام بنوش. فردا عاشورا است و مگر مولایت نگفت هر کس با من بماند شهید می شود. برخیز! باید شهادت فردا را مهیاتر شوی.

چه صبح عزیزی چه صدای هستی نواز و جان بخشی، دیشب را دیدی و اینک صبح با نغمه ی بهشتی اذان اکبر آذین یافته است. این شاید آخرین نماز تو باشد. تو به حسین(ع) اقتدا می کنی، به قبله گاه عرش و فرش.

از لابه لای نخل های غاضریه، خورشید آرام بالا می آید، دیگر گونه دشت را می نگرد. میلیون ها سال است که می تابد، اما امروز را به اشتیاق و اندوه و شتاب می نگرد. آن سو عمرسعد است که سوار بر اسب پیش می آید. امام عاشورا نیز پیش می رود، سخن می گوید تا شاید زمستان قلب ها را به شراری مهمان کند، بریر و زهیر نیز... اما نه... جان ها تباه تر از آنند که تأثیر پذیرند. صدای عمرسعد در صبح میدان شب می پراکند:

«یاران مژده ی بهشتتان باد، سوارانه بتازید و تیرباران کنید.» تیرها پرواز می کنند. تو شمشیر می کشی و می جنگی. تیری بر سینه می نشیند، تیری دیگر بر گلوگاه. خون می جوشد. صدای یا محمد از حنجره ی خون فشانت می جوشد. حمله می کنی تیغ می افکنی، نیزه می زنی و جان از تن بیرون می کشی.

آرام آرام تحلیل می روی. می نشینی و ناگهان ضربت نیزه ای بر پشت و شمشیری بر سر، خون بر محاسنت می دود. مولایت را صدا می زنی. امام می آید. تیرباران تمام شده است. غبار نیز سنگین و آرام فرو ی نشیند؛ و سبک تر از عشق در نشستن به جان عاشق، بال و پر می گشایی.

گوارایت باد شهادت و مبارک باد این ستایش عظیم که نام تو بر لبان آخرین حجت خدا بگذرد که : السلام علی منیع بن زیاد.

عُقبه بنِ صَلتِ جُهَنی

کاروان حسینی به جهینه رسید. آبگاهی در نزدیکی مدینه. قافله ایستاد. امام همپای یاران مشک ها را به زلال آب رسید. عقبه بن صلت ساکن جهینه بود. او پرسش گرانه و نگران همراه با مجمع بن زیاد الجهنی و عباد بن مهاجر امام را زیارت کرد.

امام با ملافت و اندوهی که از چهره اش پیدا بود ظلم و بیداد یزید و تهدید به کشتن در بیت الحرام را باز گفت و نامه های کوفیان را نشان داد و مسئولیت خطیر خود و مسلمانان را گوشزد کرد. کاروان منزل منزل راه می سپرد. در هر منزل یارانی تازه می پیوستند و گروهی نیز می گسستند. مسافرانی که از کوفه می آمدند از خطر سخن می گفتند و از خشونت عبیدالله و وحشت حاکم بر کوفه. قافله از زرود گذشت و به زباله رسید. سواری از متن غبار صحرا رسید و خبر شهادت عبدالله بن یقطر را باز گفت.

اندوهسنگین این سفیر فداکار قلب امام را فشرد. یاران را جمع کرد و برای آنان سخن گفت: و بیعت را از آنان برداشت. ساعتی بعد، در دور دست شبح سوارانی که از چپ و راست به تاریکی خویش می گریختند، پیدا بود. از کسانی که در جهینه به امام پیوسته بودند نیز تنها سه تن مانده بودند؛ او، مجمع و عباد. عقبه، غربت و تنهایی و مظلومیت اباعبدالله را با همه ی تار و پود خویش احساس کرد. شب عاشورا، عقبه سر مست از رؤیت بهشت با یاران مزاح می کرد.

هرچند شصت و پنج سالگی را پشت سر نهاده بود اما شاداب تر از جوانان سخن می گفت و می خندید. صبح عاشورا، یاران امام با صدای اذان علی اکبر به نماز ایستادند. خندق افروخته شد تا دشمن از پشت سر هجوم نیاورد. عمرسعد نیز سپاه را آراست. امام با تعداد اندکی از یاران به میدان آمد و سخن گفت: بریر بن خضیر نیز زبان به انذار و هشدار و عتاب گشود اما دشمن با تیر باران پاسخ فریاد او را داد. جنگ آغاز شد. نخستین تیر را عمرسعد پرتاب کرد. عقبه نرم و سبک تیغ کشید. مجمع و عباد نیز در کنارش بودند می جنگیدند و رجز می خواندند. تیرباران پایان یافت. بیش از پنجاه تن از یاران رشید، شهید شده بودند. سه دوست نیز در کنار هم خفته بودند با سه جویبار خون که از تنشان می جوشید. امام به کنارشان رسید. سلام داد و گفت:

پیش از من به شهادت رسیدید. سلامم را به پیامبر و پدر و مادر و برادرام برسانید. فراق چندان طولانی نخواهد بود امروز به شما خواهم پیوست.

مُجمَع بنِ زیاد جُهنَی

او نیز چون یار همراه پاکبازش عقبه، اهل آبگاه جهینه و از قبیله ی قضاعه بود. مجمع در منزل جهینه مصمم و استوار، همراهی با اباعبدالله را برگزید و تا پایان راه، همرکاب و یاور او بود. هر چند برخی از پیوستگان آبگاه جهینه در منزلگاه زباله جدا شدند.

مجمع را از یاران پیامبر در غزوات بدر و احد دانسته اند که درست به نظر نمی رسد. اما وی دوستدار اهل بیت، رشید، شجاع، رزم دیده، قاری قرآن و راوی روایات پیامبر بود.

در هنگام پیوستن به اباعبدالله، حدود 50 ساله بود. او پرورده ی دامان پدری بود که پیامبر را ادراک کرده بود و از اصحاب وی به شمار می رفت.

در کربلا، شب های ذکر و عبادت و عاشقی را طی کرد و صبح عاشورا برای نبرد، دوشادوش یاران آماده شد. نوشته اند اسب وی را پی کردند و پس از محاصره او را به شهادت رساندند. وی همراه با دو همرزم و همراه خود، عباد و عقبه، در تیرباران صبح عاشورا دلاورانه جنگید و سرانجام به شهادت رسید.

این شهید بزرگوار و همرزمان آبگاه جهینه باید مظهر و نماد ثبات عقیده و پایداری بر آرمان و ایمان بدانیم چرا که با گسستگان هم قبیله همراه شدند و راه را تا کربلای ایثار پی گرفتند.

عَبّاد بنِ مُهاجِربنِ ابو مهاجِر جُهنَی

عباد بن مهاجر بن ابومهاجر جهنی از پیوستگان آبگاه جهینه به سپاه و کاروان اباعبدالله الحسین(ع) است.

وقتی در منزلگاه زباله، خبر شهادت مسلم بن عقیل دریافت شد، گروهی از امام جدا شدند که از آن جمله برخی پیوستگان آبگاه جهینه بودند اما عباد و عقبه و مجمع باقی ماندند و بر عهد خویش پای فشردند و به کربلا آمدند.

عباد پس از عقبه، مسن ترین یار آبگاه جهینه است. او مردی بصیر، شجاع، دوستدار اهل بیت، آشنا به جنایات و نیرنگ های بنی امیه بود.

سن او در هنگام شهادت نزدیک به 55 سال بوده است. فضل بن زبیر کوفی از راویان قرن دوم هجری به عباد بن مهاجر اشاره می کند و او را از شهیدان کربلا و قبیله ی جهینه می داند.

این بار شجاع و پاکباز، پس از پشت سر گذاشتن شب شور انگیز عاشورا و راز و نیاز عارفانه و عاشقانه با معبود، در صبحگاه عاشورا لباس رزم پوشید و همراه دیگر اصحاب، شهادت را پذیرفت.

در تیرباران صبح عاشورا، در کنار دو یار همراه خویش، خونین تن و خندان، با بال های پروازی که از بارش ده هزار چوبه تیر یافته بود در بیکرانگی وصال بال و پر گشود.

سُلیمان بنِ سُلیمانِ اَزُدی

سلیمان بن سلیمان ازدی، پنجاه بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود. عاشق بود و سالک؛ جانی ساخته و روحی گداخته داشت. هنگامی که لگام بر اسب می زد و از کوفه، آهنگ کربلا داشت، دوستان و خویشاوندان قبیله ازد، با چشمان بارانی بدرقه ای کردند.

مصاحبت و همدمی و هم نفسی با یاران حسین(ع) روز به روز جانش را شعله ور ساخت. دریغا که هیچ تاریخی ننوشته است که سلیمان در شب عاشورا چگونه بود. روز عاشورا در کدام لحظه جنگید و چگونه به شهادت رسید، اما نام او در منظومه ی کربلا در کنار خیل ستارگان روشن نگاشته شده است و سلام موعود در رجبیه، رجمان پایگاه و جایگاهی است که این شهید در کهکشان صحابه  آفتابی عاشورا دارد.

«السلام علی سلیمان بن سلیمان الازدی»

سلامت باد سلیمان که ارغوانی و سرخگون بال و پر کشیدی و در عطش و آتش و شمشیر و دشنه قامت افراشتی تا حریم آفتاب را پاسدار و یاور باشی.

سلامت باد که لبان متبرک آفتاب سلامت گفته است.

روزی که به کربلا رسیدی، چنان شعله ور از عشق اهل بیت بودی که بی درنگ خود را به مولایت رساندی و پروانه وار طواف حرم مجبوب کردی.

کدام زمزمه بر لبت بود در آن شب شادی و شوق و شکفتن و اشک و کدام رجز در گستره ی میدان وقتی در تیرباران پسر سعد، مردانه و عاشقانه در ازدحام تیرها قدم گذاشتی؟ سلیمان بودی و هفت ملک جهان و جنان از آن تو شد وقتی خونین و خندان از حاک داغ کربلا، آسمان وصل را پرنده شدی. خاتم سلیمان بهشت و سلام محبوب ترین وجود هستی بر تو خجسته و مبارک باد.

قُهنَب بنِ عَمرو تَمری

قعنب اهل بصره بود، از قبیله ی تمر بن قاسط که از قبایل اعراب عدنانی و شمالی است. مردی چالاک، امانتدار، شجاع، سخنور، خوش سیما، دوستدار اهل بیت، فداکار و پاکباز و عارف به قرآن بود.

او در هیئت پیک بصره حرکت کرد تا نامه ی مسعود بن عمرو نهشلی را به اباعبدالله (ع) برساند.

در اسن سفر حجاج بن بدر نیز با وی بود. قعنب درست روز ورود اباعبدالله به کربلا یعنی دوم محرم، به امام پیوست و نامه ی مسعود بن عمرو را به دست امام سپرد.

امام با خواندن نامه مسعود را دعا کرد. در روز عاشورا، قعنب در کنار دوست و همراهش حجاج، در صف مجاهدان و مبارزان ایستاد، زره بر تن کرده و جان بر زره نهاده! چشم به راه فرمان مولا و مقتدایش بود.

با فرمان عمرسعد، تیراندازان پیش تر آمدند. چوبه های تیر در کمان ها نهاده شد و عمرسعد با نخستین تیری که خود پرتاب کرده جنگ را آغاز کرد.

امام اشاره کرد که این تیرها سفیر دشمن به سوی شما هستند. یاران پاکباز، جان بر کف، مقاوم و استوار در بارانی از تیر، جنگیدند و در این میان قعنب و دوستش حجاج در کنار هم با پیکری تیر آجین به دیدار معبود شتافتند.

در زیارت ناحیه مقدسه ب وی سلام داده شده است: السلام علی قعنب بن عمروالتمری.

نام قعنب را قصب نیز نگاشته اند که نوعی تصحیف است.

 

 

 

 

 

سالم بنِ عَمرو بنِ عَبدالله بنِ ثابت

سفیر و فرستاده امام حسین (ع) را در شهر کوفه به شهادت رسانده بودند. هراس و ناامنی شهر را فرا گرفته بود و چیزی جز مرگ و زندان در انتظار یاران دیروز مسلم بن عقیل نبود. سالم بن عمرو، غلام بنی مدینه ی کلبی هنوز در دام اسارت ماموران عبیدالله گرفتار نشده بود. کثیربن شهاب مذحجی ماموریت داشت تا او را بیابد و به جرم همراهی و هواداری از فرزند عقیل به دار مجازات بیاویزد. جستجوی کثیر، دیری نپایید. در شبانگاهی تاریک، آنگاه که سالم سر بر سجاده ای از خاک نهاده بود، خفاشان کوردل عبیدالله در هجومی شبانه به خانه اش ریختند و او را در محاصره شمشیر و نیزه و دشنه رهسپار زندان مخوف کوفه نمودند. یاران دیروز مسلم، اینک خونین و زخمی، شکنجه و تازیانه های زندان را تاب می آوردند.

سالم، یاران را به گریز از حبس و قفس با توکل بر خدا فرا می خواند . پرندگان بال و پر بسته، در پی کلام و تکاپوی سالم، در غفلت شبانه مأموران در هجومی ناگهانی رشته ها و زنجیرها را گسستند و بی هیچ هراسی رهسپار سرزمین موعود شدند.

سالم، فرزند عمروبن عبدالله بود. فرزند شرف شهادت و حماسه و شمشیر. سوارکار شجاعی که ردپایی از چند نبرد پیروز را در زهن اهل کوفه باقی  گذاشته بود. او که چهل و پنج بهار را در زدگی اش پشت سر نهاده بود، در نخستین روز محرم، به سبزترین فصل هستی اش گا نهاد و به زیارت مولایش حسین نائل شد.

در صبح عاشورا، شیعه ی شجاع حسین(ع) پس از شنیدن خطبه ی شور آفرین اباعبدالله لباس رزم بر تن پوشید و پس از آن که عمر سعد نخستین تیر جنگ را به سمت سپاه حسین(ع) نشانه رفت، سرود خوان و بی پروا، به سپاه دشمن تاخت. در میانه ی میدان آن گاه که تیرها بر سینه و گلوگاه و دست هایش بوسه می زدند، آن ها را بیرون می کشید و دلیرانه چنین می خواند: «تن را در دفاع از دین ارجی نیست. هزاران تیر را به جان می خرم تا از حریم دین فرزند پیامبر دفاع کنم. رستگاری در جان فشانی است.»

تیرباران پایان یافت. سوارکار دلیر، با تنی همه زخم و جانی پروازگر از تنگنای خاک به فراخنای بی کران وصل پیوسته بود. سلام بر او که سلام ستودنی امام موعود، سرود جاودانه ی جایگاه رفیع اوست: السلام علی سالم مولی ابن مدینه الکلبی.

زُهیر بنِ بَشر (بشیر) خَثعَمی

از تیره ی خثعم از قبیله ی قحطان و در اصل یمنی بود و ساکن کوفه ولی دیگر کوفه ی دروغ و دغل جای ماندن نبود باید آنجا را رها می کرد تا وصل کربلا را درک کند.

دریغا که نمی دانیم در کدام روز و کدام منزل به محبوب رسید زهیر مثل قطره در جاذبه ی اقیانوس رحمت و عظمت امام گم شد. مثل پروانه در چرخش مستانه، شیفته ی شکوه رفتار عباس و وقار اکبر و ادب عون و عبدالله و سیمای زیبای قرآنی صحابه ی بزرگی چون زهیر و بریر و حبیب و عباس شد.

شب عظیم عاشورا فرا رسید و امام، برای آخرین بار، دعوت به رفتن کرد و قامت در قامت، یاران صالح و خالص بر می خاستند و ارادت و شوق و شیدایی خویش را به پای یادگار عزیز پیامبر می ریختند. سرانجام صبح عاشورا از مشرق میدان کربلا شکفت. نماز به امامت امام برپا شد. خطبه خوانی امام، اصحاب را آماده تر کرد، زهیر شمشیر می چرخاند و می خواند: امروز جانم را سپر خوب ترین و پارساترین انسان خواهم کرد. فرزند مغرور سردار قادسیه، کمان در دست، بر اسب خویش نشسته بود. عمرسعد تیر در کمان نهاد، گستاخ و بی شرم گفت: در پیش امیر عبیدالله شهادت دهید که نخستین تیر را به سمت حسین(ع) و یارانش، من پرتاب کردم.

تیر بود و چشمه های خون و میدان و نبرد و عطش. زهیر شمشیر کشید و پیش تاخت. تیرها در ژرفای قلب و بازوان و سینه، شکاف می آفرید. رجز می خواند و می جنگید. خون از سینه فواره زد. تیر بر بازو نشست و ناگهان میدان تار شد. چشمه ای از خون از چشمان خدا بین زهیر جوشید. زانو زد. همه ی فرشتگان پیش پایش زانو زدند. آهسته می خواند: الحمدالله، لا اله الا الله، انالله و انا الیه راجعون.

دست محبتی، نوازشگر پیشانی خون گرفته و عرق چکانش شد. مولای مهربان عاشورا او را می نواخت. تبسمی بود و نگاهی از جنس دیگر که امام خویش را می دید. زهیر در چهل و هشتیمین بهار زندگی در هودجی از رحمت و محبت محبوب، از قربانگاه به طراوتگاه بهشت وصل، بال و پر گشود.

سلامش باد که امام عزیز عصر این گونه سلامش می دهد: السلام علی زهیر بن بشر الخثعمی.

نُعیمِ بنِ عَجلانِ اَنصاری خَزرَجی

از طایفه خزرج و اهل مدینه بود و سپس در کوفه ساکن شد. پیر و سالخورده بود با سوابقی درخشان. دو برادرش نضر و نعمان، خوش نام و دلیر و مردم دار بودند و در آستانه نوجوانی محضر پیامبر را درک کرده بودند. سه برادر را به شعر و شجاعت می شناختند، نعمان بیش از دو برادر با شعر و ادب آشنا بود و مردم او را لسان الانصار، بزرگ انصار و شاعر الانصار می نامیدند.

خبر حرکت کاروان حسینی به کوفه رسید. نعیم، خبر را شنید اسب و شمشیر آماده کرد. با فرزندانش وداع کرد و شب هنگام از کوفه ی خفقان و فریب و نیرنگ رهسپار بیابان شد تا کاروان حسین را بیابد و همراه شود. پیر پاک و پاکباز کوفه، در کدامین منزل به امام پیوست نمی دانیم. اما در کربلا، هم رکاب یاران و سرباز جبه ی ایمان و ایثار و شهادت شد.

شیر پیر کربلا، هفتاد سال زیستنش را به میدان آورده بود تا تقدیم مولایش حسین سازد. یاران گاه، سروده های او و برادرانش را که در حافظه داشتند می خواندند. این سالک شاعر، شاعر عارف، قهرمان حنگ های امیرالمومنان، جمل و صفین و نهروان دوشادوش جوانان خود را برای نبرد آماده می کرد. در صدای او هنوز گرمای جوانی بود. شعر می خواند و می چرخید و در یاران و حتی جوانان  شور و نشاط می آفرید.

شب عاشورای نعیم با زمزمه و مناجات و تهجد گذشت تا برای عاشورا آماده تر باشد.

صبح عاشورا وقتی صدای اذان علی اکبر در کربلا پیچید، صدای گریه ی نعیم دوشادوش آن پر می گشود. نعیم اهل مدینه بود و خاطره ی صدا و اذان پیامبر را با خویش داشت. اذان که تمام شد، به شتاب سمت مؤذن رفت. اکبر را بوسید و گفت: یاد پیامبرم انداختی. خداوند جزای خیرت دهد. چه قدر صدای تو یادآور رسول ا... (ص) است. از صدایت شبیه تر، صورت نورانی توست.

ساعتی بعد، ده هزار کمان کشیده، پیکان های تیز خویش را به سمت یاران امام نشانه گرفته بودند. باران تیر می بارید. یاران حمله ی نامردانه و نامرد میانه ی دشمن را پاسخ گفتند، تیغ کشیدند و جنگیدند. نعیم بن عجلان انصاری، پیر پاک زاد و پاک نهاد کربلا، مقابل تیرها ایستاد و دلاورانه به قلب دشمن زد.

چوبه های تیر بر بدنش نشسته بود. ساعتی بعد نیمی از یاران بر خاک افتاده بودند. نعیم گلگون تن و خونین، با محاسنی ارغوانی به محبوب پیوسته بود. عرشیان شعر او را زمزمه می کردند و در بدرقه ی روح بزرگ و آسمان آشنایش، بال بر خون چهره اش می زدند تا زیباتر و آراسته تر آسمان را زیر پر و بال خویش بگیرند. سلام بر منتقم خون او که این گونه سلامش می دهد: السلام علی نعیم بن عجلان الانصاری.




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic