عابِس بنِ اَبی شَبیب بنِ شاکر

بُریرِ بنِ خَضیرِ هَمَدانی

 اَنَس بن حارثِ کاهلی

 

عابِس بنِ اَبی شَبیب بنِ شاکر

از اصحاب امیرالمومنین (ع) در نبرد صفین بود. پیری پرهیزگار، شب زنده دار، مردم دار و پاکباز از قبیله بنی شاکر و اهل کوفه. وی را حافظ قرآن و حامل و راوی حدیث در کوفه می شناختند. هفتاد و پنجمین بهار زندگی اش را می گذراند که خبر مرگ معاویه به کوفه رسید و او از نخستین نامه نگاران بود که امام را به کوفه دعوت کردند تا ولایت رحمانی او را گردن نهند و خلافت شیطانی یزید را بشکنند.

چون مسلم بن عقیل به کوفه آمد عابس به نشاط و سرزندگی جوانان او را همراه شد و کار بیعت گرفتن و روشن گری را آغاز کرد.


پس زمینه - محرم - امام حسین

عابس به همراه دوستش شوذب خبر بیعت مردم را به اباعبدالله و مکه رساند و در رکاب امام از مکه به کربلا آمد. هشتم ذی الحجه، کعبه، در انبوه طواف شدگان رها شد و جان کعبه، حسین، با خانواده و یاران هجرت خویش را آغاز کرد. قافله حسین منزل به منزل می آمد. هرگاه درنگ در منازل به شبی می رسید، جمعی از همراهان در کنار عابس حلقه می زدند و از او حدیث می شنیدند.

وی مدیری توانا بود و امام در سفر مکه تا کربلا کارهای خطیر را به او می سپرد.

روز عاشورا عابس به حضور امام رسید و گفت: یا اباعبدالله در این زمین و زمان هیچ کس نزد من عزیزتر و محبوب تر از تو نیست. اگر گران بهارتر از خون داشتم تا تقدیم راهت سازم، دریغ و سستی نمی ورزیدم.

آن گاه اذن میدان گرفت و گفت: سلام بر تو یا حسین، گواه باش که بر دین تو و پدر تو هستم.

شمشیر عابس از نیام برآمد رجز خوان به میدان قدم گذاشت. خوش آگین به سپاه دشمن نزدیک شد. ربیع بن تمیم از سپاه عمرسعد او را شناخت. فریاد زد: ای مردم من عابس را می شناسم. او قهرمان جنگ های علی (ع) است. عابس در بارش یکریز سنگ، کلاه خود را از سر برافکند. زره از تن بیرون کشید و چون صاعقه بر سپاه دشمن حمله برد. دویست تن به دم بی امان تیغش بر خاک افتادند. و هیچ کس باور نمی کرد پیری سالخورده چنین کند. لحظه ای بعد سر عابس در دست ها می چرخید و محاسن سفید خون رنگش در چنگ ناپاک ترین و سیاه ترین سواران بود. هرکس مدعی بود قاتل عابس اوست. عمرسعد فریاد زد: هیچ کس نمی توانست یک تنه قاتل عابس باشد.

امام زمان به این پیر پارسای پاکباز سلام می دهد: السلام علی عابس بن شبیب الشاکری.

 

بُریرِ بنِ خَضیرِ هَمَدانی

اهل کوفه بودم و به سیدالقراء کوفه ام می شناختند، اما هرگز کوفی نبوده ام! اصل و تبار من به اعراب یمن باز می گردد. از تابعین ام و اسلام خویش را در کلام و سیرت امامم علی(ع) یافتم.

از جمله افتخارات زندگی ام، شمشیر زدن در صفین است. خدا را شاکرم که در برهه ای از حیاتم قاری، مدرس و مفسر کلام نورانی اش و راوی بندگان برگزیده اش علی و حسن (علیهم السلام) بوده اند و باز سپاس خدا را که توانسته ام گوشه ای از تعالیم آن دو امام همام را در مکتوبی به نام «قضایا واحکام» گرد آورم؛ اما هرگز در تصورم نمی گنجید که افتخاری بالاتر از همه اینها نصیبم شود. من شصت ساله بودم سر از پا نشناخته کلاس درس و قرآن را رها کردم و به یاری قرآن نماطقغ حسین بن علی شتافتن. خستگی راه کوفه نتا مکه با نگاه دلنشینم مولایم حسین از تن وجانم زدوده شد. دوم محرم به سرزمین موعود رسیدیم من در مسبر صفین وصف کربلا را از مولایم علی شنیده بودم. روز سوم محرم تا روز نهم امام اجازه دادند با سپااه دشمن خصوصاً عمرسعد سخن بگویم؛ افسوس که سپاه در اسارت دنیاپرستی و خودپرستی بودند و سخنان من بی تاثیر بود. روز عاشو.را از امام رخصت گرفتم تا بار دیگر با کوفیان سخن بگویم. به میدان امدم و مولایم حسین را معرفی کردم و نامه ها و وعده های آن آنان را به حسین یادآور شدم و آنها را به خاطر پیمان شکنی مذمت کردم اما پاسخ سپاه جهل همچنان این بود: حسین را دست بسته یا کشته می خواهیم.

یزید بن معقل به کارزار من آمد. او را به مباهله دعوت کردم. پذیرفت، و هر دو دست به دعا برداشتیم. کارزار شروع شد و لحظاتی بعد با ضربه ای او را نقش بر زمین کردم. سی نفر دیگر را نیز از پای درآوردم پس از آن رضی بن منقذ به سوی من آمد. او را از اسب پایین کشیدم و بر سینه اش نشستم.رضی دیگران را به کمک طلبید؛ در این حال کعب بن جابر خود را به من رساند و نیزه اش را در کمرم فرو برد با ضربات پی در پی شمشیر او و سپاه دشمن گلگون و افروخته از خاک داغ کربلا معراج به بهشت سبز دیدار را ادراک کردم. دقایقی بر سر بر دامان مولایم حسین(ع) داشتم و لبخند نوازشگر او مرا تا بهشت بدرقه کرد.

 

 اَنَس بن حارثِ کاهلی

انس عابد و زاهد بود، بصیر در دین و قرآن شناس؛ حافظ و قاری و شجاع و پاکباز بود. پیر پرهیزگار و عارف عاشورا به شوق یاری حسین از کوفه شبانگاه به کربلا آمد. امام پس از سال ها دوری انس را می دید. انس نیز امام خویش را می یافت و در آیینه ی سیمای حسین نیم قرن تاریخ گذشته را مرور می کرد. شب عاشورا خیمه ی انس در همسایگی حبیب بن مظاهر بود. هر دو پیامبر را دریافته بودند. نیمه های شب به دیدار حبیب آمد و با حبیب هم پیمان شد که فردا از حریم حسین دفاع کنند و از جان دریغ نورزند. روز عاشورا انس عمامه از سر برداشته بود و با آن کمر خویش را بسته بود تا اندک خمیدگی پیرانه را پنهان کند. دستمالی نیز بر پیشانی بست تا ابروان سپید بلندش را زیر آن پنهان کند. امام لحظه ای این منظر را نگریست اشک در چشمانش جوشید. به انس نزدیک شد.

انس در چشمان مقتدا و مولایش نگریست و به رسم یاران که اذن میدان می طلبیدند، گفت: «السلام علیک یابن رسول الله».

امام پاسخ داد: «علیکم السلام و نحن خلفک» ما نیز در پی تو خواهیم آمد.

انس سبک تازتر از جوانان شمشیر می زد. هجده تن تباه از دم تیغ او گذشتند. انس رجز می خواند: قبیله های کاهل و دودان و خندق و قیس عیلان می دانند که تیره و مردان تبار منف جان شکار دشمنان و سرور سوارکاران و نبرد پیشگان اند.

ما چالاک و بی امان نیزه های مرگ می بارانیم و بی نشان از ناتوانی، دشمنان را از مرگ کامیاب می کنیم.

آل علی شیعیان رحمانند و ال زیاد پیروان شیطان.

پیر عاشورا لحظاتی بعد زخمی و ارغوانی بر خاک افتاده بود. امام خون از چشمان روشن انس گرفت. انس به آخرین نفس ها رسیده بود با صدایی که در آن طنین شوق و شادی می لرید، با خود گفت: انس چه کامروایی که سر بر زانوانی داری که بر زانوان پیامبر آرام می گرفتند. صحابه پیامبر(ص) و علی و حسین (ع) به تبسمی چشم فرو بست.

سلام بر او که امام موعود این گونه سلامش داده است: السلام علی انس بن الکاهل الاسدی.




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 01:21 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic