سعیدِ بنِ عَبدِالله حَنَفی

عَمرو بن قَرظَه بنِ کَعبِ بن عَمرو

ابو ثمامه عَمرو ( عمر) بنِ عَبدالله صائدی

زُهَیرِ بنِ قین بنِ قیس اَنماری بَجَلی

سَلمانِ بن مُضاربِ بنِ قیسِ بَجَلی

بشیرِ بنِ عَمر (بُشرِ بنِ عَمرو)

ضَرغامَه بن مالک تَغلَبی

حُجّاج بن مَسروق جَعَفی

سَعد بن حَرث اَنصاری عَجلانی

 

سعیدِ بنِ عَبدِالله حَنَفی

اهل کوفه بودی ولی هرگز کوفی نشدی.پنجاه سال زندگی زیرسایه ی اهل بیت از تو مردی ساخته بود. مردی که گاه رفتن و هنگامه ی ماندن، زمان سکوت و وقت فریاد را خوب می فهمید و همین شد که وقتی شنیدی مولایت حسین(ع) از مدینه به مکه آمده است به دیدار سفیران نامه رسان کوفه رفتی و در گوششان سرودی: سلام مرا به مولایم حسین(ع) برسانید. بگویید سعید ذره ذره جانش لبریز توست.

12 رمضان در مکه به امام و مقتدای خویش پیوستی و تا لحظه ی شهادت از او جدا نشدی. کاروان منزل به منزل به سوی کربلا می شتافت و تو بی قرار تیرهایی بودی که بر پیکرت خواهد نشست. شب عجیب عاشورا فرا رسیده بود. امام یاران خویش را به آزمون گاه پیش از شهادت آورده بود و هم ه را  به رفتن می خواند تو از امام خویش نگسستی.

صبح عاشورا نماز را به  امامت محبوب اقامه کردی. با خود گفتی شاید این آخرین مجال نمازت باشد. نبرد با شلیک تیرهای دشمن آغاز شد. یاران یک به یک به میدان رفتند. دشت گلگون شده بود. و تو ماندی که کاری دیگر کنی. ماندی تا پیش مرگ حسین شوی. نماز آغاز می شود. قلب امام را نشانه گرفته اند. قلبت را به تیر می سپاری. چشمش را هدف گرفته اند. این چشم های توست که به تیرها لبخند می زند. شانه ات، دست ها و پاهایت، تمام بدنت تیرباران می شود. سعید چه خوشبختی که به جای حسین تیرباران می شوی.

یا اباعبدالله الحسین - وبلاگ ظهور مهر

نماز به پایان رسیده است و تو تا آخرین لحظه ایستاده ای. چه زیبا شده ای سعید، مثل پرنده در لحظه ی پرواز. سیزده چوبه تیر بر تنت نشسته است. نمازت به پایان رسیده است. دعای پس از نماز مستجاب است. دعا می کنی: خدایا این قوم تباه و طغیانگر کمر به قتل فرزند رسول بسته اند، لعنتشان کن. چشم می گشایی. سر بر زانوی امام داری. می پرسی: ای پسر رسول خدا آیا به عهدم وفا کردم؟ و امام پاسخ می دهد که: آری تو پیشاپیش در بهشت هستی.

سلام بر تو باد که منتقم عاشورا- مهدی- در زیارت ناحیه مقدسه سلامت گفته است.

 

عَمرو بن قَرظَه بنِ کَعبِ بن عَمرو

پدر عمرو، قرظه بن کعب، راوی احادیث پیامبر و یاور شجاع علی(ع)، در آخرین لحظه های زندگی، فرزندانش عمرو و علی را در کنار بستر خویش فرا خواند وآن ها را سفارش نمود که جز به راه قران و خاندان پیامبر نروند. همواره، همراه حق باشند و از باطل رو گردان و گریزان. عمرو، شصت ساله بود. شاعر بود و سخنور. شیوه مجادله را خوب می دانست. در کربلا، آن گاه که اباعبدالله برای رساندن پیام خویش به عمر سعد، او را انتخاب نمود، با بیان رسایش،شعله های گستاخی عمرسعد را فرو کشید، فرمانده ی مغرور و تباه سپاه را به درنگ در جنگ واداشت و جنگ را تا آمدن شمر به کربلا، به تأخیر انداخت. در شب تاسوعا عمرو از امام فرصت طلبید تا با برادرش سخن بگوید. خسی غریب بر تار و پودش چنگ انداخته بود. آشوبی غریب هستی اش را در خود پیچیده بود. نمی توانست شاهد حضور برادر، رویاروی حسین(ع) باید. به دیدار برادر رفت و گفت: برادرم، تو حلاوت بودن با حسین(ع) را به شرنگ زیستن با یزید بخشیده ای. آخرین ترنم پدر را از یاد برده ای بیا درهای بهشت را بگشا. دریغ است که تو در سپاه عمرسعد باشی. این جا سقوط است و سوی حسین(ع) صعود، رستگاری و سعادت ابدی .

در ظهر عاشورا که ابوثمامه اذان گفت، راست ترین قامت ها، آرام چون اقیانوس، به امام اقتدا کردند.

زهیر بود و سعید بن عبدالله و هانی؛ عمروبن قرظه نیز ایستاده بود. در تیرباران دشمن، عمرو، نستوه و بی پروا تاب آورد و بدنش با بال و پری از تیر آراسته شد. نماز عشق به پایان رسید. هنوز نیم رمقی در عمرو مانده بود.

همین که سر خویش را بر زانوی محبوب دید، تمام توان خود را در پلک ها و لب ها نهاد. به آرامی چشم گشود و با لب های خونین به ترنمی نرم سخن سرود: اَوَفَیتَ یابن رسول الله؛ ای فرزند پیامبر آیا به پیمان خویش وفا کردم؟

دست محبت امام پیشانی اش را نواخت. آری عمرو، تو پیش از ما به بهشت رسیدی.سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو من هم از پی تو خواهم آمد. خبر شهادت عمرو در سپاه پیچید و آن هنگام که برادر نابرادر،پیکر غرقه در خون او را نگریست، گستاخانه بر امام فریاد زد: ای حسین، برادرم را تو فریفتی؛ تو گمراه نمودی و تو کشتی. امام صبور، پیش رفت و با لحنی آرام پاسخ داد: نه من برادرت را گمراه نکردم و نفریفتم. برادرت را خدا هدایت کرد و تو در گمراهی و تباهی مانده ای. علی خواست به امام حمله کند که نافع بن هلال او را از اسب بر زمین افکند. عمرو بن قرظه شهید دفاع از نماز ظهر عاشورا است.

 

ابو ثمامه عَمرو ( عمر) بنِ عَبدالله صائدی

مرد جنگاور و خستگی ناپذیر، شجاع بی باک و دلیر، شیفته ی ولایت علی(ع) و عاشق و شیدای راستین نماز، با این نشانی ها به یک چشم بر هم زدن در کوفه، انگشت ها ابوثمامه صائدی را نشان می دهد.

ابوثمامه همیشه به خود می بالید که بهترین سال های حوانی اش را در رکاب علی(ع) در جمل و صفین و نهروان و همراه امام مجتبی سپری کرده بود.

با مرگ معاویه و آغاز خلافت یزید، یاران در خانه ی سلیمان صُرد خزاعی، یار پیامبر زده بودند و با هم پیمان بستند  تا برای اباعبدالله نامه بنویسند و او را به کوفه دعوت کنند، ابوثمامه نامه را به خون امضاء کرد و همراه انبوه نامه ها به سوی امام فرستاد. اینک پیک امام حسین (ع) مسلم در کوفه بود اما دریغ که هجده هزار پیمان بسته با مسلم، پیمان شکستند و مسلم در غربت کوفه به شهادت رسید.

ابوثمامه با خود اندیشید که دیگر نباید در کوفه بماند و در حالی که ماموران عبیدالله در تعقیبش بودند، همراه با نافع بن هلال بار سفر بست تا به دیدار دوست نایل آید.بیست وهشتم ذی الحجه، ابوثمامه و نافع در منزل عذیب الهجانات به محبوب و مطلوب خویش پیوستند.

امام سر به آسمان برداشت و فرمود : خدایا شیعیان را در جایگاهی والا قرار ده، ابوثمامه پرسید: آیا من نیز در این جمع رستگار خواهم بود؟ و امام به لبخندی شیرین پاسخش گفت. او اینک خودد را در کربلا می دید. تا رسیدن به آرزو راهی نمانده بود.

جان مولایش را هزاران بار از جان خویش خوشتر می شمرد و همین بود که وقتی کثیر بن عبدالله شعبی به بهانه گفتگو قصد جان امام را کرد او با تیز بینی و زیرکی مانع شد.

ظهر عاشورا فرا رسید. هنگام نماز ظهر و فرصت راز و نیاز آخرین با محبوب بود. نماز، محبوب همیشه ی ابوثمامه بود.

خود را به امام رسانید و گفت: جانم به فدایت عزیز پیامبر، دشمن پی در پی حمله می کند و لحظه ی دیدار یار نزدیک تر می شود. چه قدردلنشین و گوارا خواهد بود که پیش از شهادت با تو نماز بگزارم. امام لبخند زدو پاسخش را به دعایی گفت:

نماز را به یادآوری خداوند تو را از نمازگزاران ذاکر قرار دهد.

نماز برزگار شد. عجب نمازی! چه رکوع و سجودی، ابوثمامه به آروزی پیش از شهادتش رسیده بود. به حضور امام رسید. مولای من ف دیگر آرزویی ندارم، اجازه میدان و شهادت می دهی؟ و امام پاسخش گفت: خدایت پاداش خیر دهد.

برو که ساعتی دیگر ما نیز به تو خواهیم پیوست.

اوثمامه می جنگید و رجز می خواند و زخم بر می داشت. زانوانش خم شد و با منظومه ای از زخم ها بر خاک کربلا سجده کرد. او در هنگام شهادت شست ساله بود.

سلام بر او که مهدی(عج) در زیارت ناحیه مقدسه  این چنینن بر او سلام می دهد:

السلام علی ابی ثمامه عمر بن عبدالله الصائدی

 

زُهَیرِ بنِ قین بنِ قیس اَنماری بَجَلی

پل بستن از نیمه روشنای تردید به روشنای یقین، معرفت و هدایتی سترگ می خواهد و تو این گونه بودی زهیر! روزی که از مدینه بیرون آمدی سر همراهی با حسین نداشتی. در منزلگاه زرود بود که خیمه مجلل افراشته بودی و پرچمی بر فراز آن که در وزش آرام باد تکان می خورد. در کنار همسرت دلهم بر سفره غذا نشسته بودی که پیک امام فرا رسید و آرام زمزمه کرد:

- سلام ای زهیر. مولایم حسین تو را دعوت کرده است. فرزند فاطمه(س) به همراهیت می خواند.

نمی خواستی بروی اما سخنان همسرت دلهم بنت عمرو تازیانه بیداری بود. از خیمه بیرون آمدی.

امام آمده بود. عبایش به زمین کشیده می شد. برایت آغوش گشود و در گوشت سخنی گفت که شعله بر وجودت زد. و تو همسفر حسین شدی. منزل به منزل با او بودی. به شرافت رسیدی.

ظهر عاشورا استوار و نستوه پیش روی امام جان سپر کردی تا امام نماز بگزارد و سپس با تنی تیر خورده جنگیدی و رجز خوانی که: من زهیرم و از حریم حسین پاسداری می کنم ای کاش وجودم قطعه قطعه شود و در این نبرد شیرینی شهادت را دریابم. شصت ساله بودی امام جوان تر از جوان می جنگیدی. سرانجام زخم بر زخم بر تنت شکفت و خاک داغ کربلا در آغوشت گرفت. امام کنارت آمد، دست بر پیشانی ات کشید و گفت: خدایت رحمت کند و قاتلان تو را لعنت. و تو با لبخند امام لبخند زنان تا بهشت بال و پر گشودی. سلام بر تو باد که به جبهه حسین(ع) پیوستی، فرمانده ی جناح راست سپاهش شدی و تا آخرین دم عاشقانه و عارفانه از راه حریم حسینی پاسداری کردی.

 

سَلمانِ بن مُضاربِ بنِ قیسِ بَجَلی

سلمان یمنی الاصل و ساکن کوفه بود. در منزل زرود در پی تحول زهیربن القین و پیوستن به کاروان حسین، او نیز مسیر سعادت و فوز و فلاح را در پیوستن به ابااعبدالله الحسین(ع) یافت و همراه این قافله و پسرعمویش زهیربن قین به کربلا آمد.

سلمان، پارسا و مهذب، شب زنده دادر، شیفته اهل بیت، آشنا به معارف قرآنی و روایی، شجاع، رزمنده و میدان دیده و فداکار بود.

گویا سفر حج گزارده بود و در بازگشت از این سفر، همسفر یاوران و همراه مولایش حسین شد.

روز عاشوراف پس از شهدات یاران بی تابان به محضر اباعبدالله شتافت و اذن میدان طلبید. گویا به میدان رفتن او قبل از زهیر بوده است. آنچه روشن است این است که میان شهادت زهیر و سلمان فاصله چندانی نبوده است.

سلمان در میدان رجز خوان و شمشیر زنان به قلب سپاه دشمن تاخت و پس از نبردی سنگین، عاشقانه و عارفانه جا ن فدای راه امام و مقتدایش نمود.

این زائر بیت الله الحرام، در زیارت کده عشق حج حقیقی برپا کرد. در هنگام شهادت سن او نزدیک به چهل سال بوده است.

 

 

بشیرِ بنِ عَمر (بُشرِ بنِ عَمرو)

بشیر از اهالی حضر موت و از قبیله کنده بود که اهل و نسبت آنان به حضرت موت می رسید. وی در کوفه زندگی می کرد. بشیر از اختناق کوفه گریخت و احتمالاً در روز سوم یا چهارم محرم به کربلا رسید و به اردوگاه پیوست.

برخی او را جزء شهدای حمله نخستین دانسته اند که درست نیست. درست همان است که در تاریخ طبری آمده است و او را جزء شهدای پس از نماز دانسته اند.

بشیر، شجاع، سخنور، بصیر در دین، دلباخته اهل بیت، عارف به حق حسین و از تابعین بوده است. وقتی خبر اسارت فرزندش عمرو را در شهر ری به وی دادند، امام حسین (ع) فرمود: رحمک الله انت فی حل من بیعتی فاذهب و اعمل فی فکاک انبک . خدایت رحمت کند من بیعت از تو برداشتتم برو در آزادی فرزندت بکوش؛ بشیر جواب داد: اکلتنی اذن السباع حیاً ان فارقتک و اسال عنک الرکبان و اخذلک مع قله الاعوان لا یکون هذا ابداً.

درندگان بیابان زنده زنده قطعه قطعه ام کنند اگر تو را بگذارم و در این غربت و تنهایی و یاران اندک رهایت کنم . نه، هرگز چنین نخواهم کرد.

بشیر در کربلا تقریباً پنجاه ساله بود. او عارفانه قدم در میدان نبرد نهاد و این رجز را خواند:

الیوم یا نفسی الاقی الرحمن                والیوم تجزین بکل احسان

لا تجزعی فکل شیء قدفان                 والبصر اخطی لک عندالدیان

ای نفس امروز دیدار خدای رحمان است و به پاداش نیکوکاری رسیدند. ای نفس صبوری کن و بی تابی مکن که مرگ برای همه است و شکیب نزد پروردگار شیرین تر است.

در زیارت ناحیه به وی سلام داده شده است: السلام علی بشربن عمرو الحضرمی شکرالله لک للحسین و... و پس از این جمله همان پاسخی که در کربلا به امام داد ذکر شده است.

نام او را بشربن عمر، بشربن عمرو، محمد بن بشیر نیز نگاشته اند.

 

ضَرغامَه بن مالک تَغلَبی

ضرغامه از جمله یارانی است که از کوفه همراه سپاه عمرسعد حرکت کردند و با استفاده از این شیوه شیرین در کربلا به اردوگاه حسین پیوستند.

زمان پیوستن ضرغامه به اباعبدالله  به درستی معلوم نیست احتمالا در سوم محرم همراه عمرسعد به کربلا آمده و سپس با امام همراه شده است.

ضرغامه در کوفه یاور مسلم بن عقیل بود. شجاعت، جوانمردی، اخلاص و صفای رفتاری، دشمن شناسی و نبرد آزمودگی، وفاداری به اهل بیت و قران شناسی از فضائل و ویژگی های این جوان برومند و رشید بوده است.

برخی شهادت او را در نبرد نخستین دانسته اند امام درست همان است که عمده مقاتل گفته اند و شهادتوی را پس از نماز ظهر عاشورا نوشته اند.

او در میدان عاشورا این گونه رجز خواند( رجز او را به مالک بن دودان نیز نسبت داده اند)

                   الیکم من مالک ضرغام             ضرب فتی یحمی عن الکرام

                   یرجوا ثواب الله بالتمام             سبحانه من ملک العلام

آماده ضربه های مالک ضرغام باشید جوانی که از بزرگواری پاسداری می کند و ثواب کامل را ا ز خدای دانا و پاک امید دارد.

ضرغامه در حلقه محاصره افتاد. شمشیر و نیزه بر اندام او چشمه چشمه خون می جوشانید. سرانجام با تنی پاره پاره به شهیدان پیوست. او در هنگام شهادت تقریبا سی ساله بود.

د رزیارت ناحیه مقدسه و رجبیه آمده است:

السلام عای ضرغامه بن مالک

 

حُجّاج بن مَسروق جَعَفی

بلال کاروان کربلا بود سال های جوانی اش همراه مولایش علی (ع) در جمل و صفین و نهروان گذارند و اینک در پنجاه سالگی و در هنگام نوشتن نامه ها ماندن در کوفه را تاب نیاورد و از نخستین روز های نهضت حسین (ع) خود را به مکه رساند تا محبوبش را یاری نماید.

در بین راه مکه تا کربلا هرگاه وقت نماز می رسید امام حجاج اشاره می کرد تا بر بلندایی بایستد و اذان بگوید.

روز عاشورا، پس از نماز صبح و خطبه امام نبرد آغاز شد. یاران می جنگیدند.

آری، نمازظهر عاشورا با صدای اذان حجاج آغاز شد و با بدن هایی که چشمه چشمه خون از آنان می جوشید به پایان رسید.

پس از نماز، گاه جان بازی حجاج فرا رسیده بود. به حضور امام آمده و اجازه میدان گرفت و در بدرقه دعای امام رهسپار میدان شد. می چرخید ومی جنگید. دشمن مبهوت میدان داری مردی بود که تشنه کام، اما سیراب از عشق و معرفت شمشیر می زد. شمشیرها و نیزه های دشمن چندین زخم بر تنش نشاند. توانش رو به افول بود، که ناگهان روی از میدان برگردانید! به دیدار مولایش آمد تا یک بار دیگر او را زیارت کند. حجاج به جای خواندن رجز در میدان در مقابل امام رجز خواند. رجزی که تموج عشق در واژه واژه اش پیدا بود:

هستی  ام فدای تو باد یاحسین! جان ناچیز من تقدیم تو مولا! ای هدایت گر و هدایت شده. امروز شهید می شوم و جدت پیامبر عزیز و پدر بزرگوار و بخشنده ات علی را زیارت خواهم کرد؛ علی که او را جانشین شایسته و بایسته پیامبر می دانیم.

امام دست بر شانه اش زد. پس از گره خوردگی دو لبخند، حجاج به میدان بازگشت. امام دعایش کردو فرمود:

درود خدا برتو، ما نیز در پی تو، آن بزرگواران را زیارت خواهیم کرد.

لحظه هایی بعد در فرو نشستن غبار، امام خود را به بالین حجاج رساند. سر او را بر زانو گرفت. حجاج چشم گشود و همین که امام را در کنار خویش دید، لبخند زد و امام با لبخند پاسخش داد.

موذن کربلا در هودجی از نور با نوازش محبوب خویش، حسین ، تا بهشت بدرقه شد.

هم نوا با مهدی موعود سلامش می دهیم که فرمود:

السلام علی حجاج بن مسروق الجعفی

 

 

سَعد بن حَرث اَنصاری عَجلانی

سعد، همراه برادرش ابوالحتوف در محله محکمه کوفه زیستگاه خوارج نهروان زندگی می کرد و همراه سپاه عمرسعد به کربلا آمد تا در مقابل امام حسین (ع) صف آرایی و مبارزه کند. سعد از برادرش بزرگتر بود اما با وی کاملا هم عقیده و هم رأی بود.

ویژگی های سیرتی و اخلاقی سعد و برادرش زمینه ساز، گسست از سپاه عمر سعد شد. او در بخشندگی، بزرگ منشی، یاوری مظلومان، تقید به مسائل دینی و قرائت قرآن مشهور بود.

شاید همراهی با سپاه عمرسعد  از سر تهدید و یا تطمیع هایی بوده باشد که عبیدالله زیاد در کوفه داشت. درمجموعه یاران امام حسین (ع) ، شبیه این دو برادر کم نبودند که زهیر، حربن یزید و قرظه بن کعب انصاری از آن جمله اند.

وقتی اباعبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا فریاد مظلومیت برآورد و صدایش در کربلا پیچید که:

اما من مغیث بغثنا!

اما من ذات یذب عن حرم رسول الله؟

آیا فریاد رسی هست؟ آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟

خون غیرت در رگان این دو برادر جوشید و هر دو شعار گویان با رقص شمشیرها به دشمنان مهاجم به خیمه ها حمله بردند وپس از کشتن چندین تن، با زخم های فراوان به محبوب پیوستند.

سعد در هنگام شهادت پنجاه و پنج ساله بود.


طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 01:23 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic