گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

طور، سرزمین فرود آمدن حسین(ع) و یارانش است كه آمده بودند با خدایشان ملاقات كنند و چه ملاقاتی زیبا، غوطه‌ور در خون، ملاقاتی سرخ، كه تمام سیاهی‌ها را یك پارچه به آتش كشید... اینك چهل روز از این ملاقات سرخ گذشته است و این دشت، هنوز داغ دارد... سرزمینی كه در جای خود ماند، اما پا به پای كاروان رفت، همراه با سری بر نیزه كه قصه اصحاب كهف را می‌خواند... سرزمینی كه (وَ الْعادِیاتِ ضَبْحً) را در خود دیده است و (فَالْمُورِیاتِ قَدْحً) را... سرزمینی كه (وَ الصّافّاتِ صَفّ) در آن مصداق یافت، وقتی یاران حسین(ع) مقابل هرچه تباهی و سیاهی بود، صف بستند كه از حریم اهل‌بیت: دفاع كنند و خدا را در حالی ملاقات، كه محاسن‌شان خضاب كرده در خون بود... و كمی آن سوتر ملائك بودند كه صف در صف به استقبال پیكرهای پاره پاره آمده بودند...

این سرزمین ماند و پیكرهای ارباً اربا شده را برهنه، خون آلود، نیلی و بنفش، به زیر سم ستوران رفته و قطعه قطعه در خود پذیرا شد تا جلوه‌های عشق برای همیشه ماندگار شود و با كاروان همراه شد، با سر قرآن خوان بر نیزه... همراه كاروان هروله كرد، خون گریست، باران اشك بارید، مصیبت دید، زخم زبان شنید، آبله‌ها را بر پاهای برهنه پیاده دید در وادی غربت و دربدری، زیر باران زخم‌های كشنده تهمت، تازیانه و اشك، سیلی و دشنام...

حالا چهل روز از مرثیه بی‌پایان خدا در این خاك گذشته است؛ چهل عمره از بادیه پیمایان عرفات كربلا... این سرزمین خون‌آلود و زخم خورده به شهادت ایستاده تا همیشه، آزادی و آزادگی را، جوانمردی و شجاعت را و فریاد سر دهد (وَ لا تَحْسَبَنّ الّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أمْواتًا بَلْ أحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ) را... كه خداوند خریدار دل عاشقی است و حسین(ع) مظهر عشق بود كه خدا خریدارش شد و یارانش دل به دل عاشق او داده بودند... و چه رازی بود میان حسین(ع) و یارانش و این سرزمین؛ آنان كه یار را دیده و دلباخته‌اش شده بودند كه این‌گونه فراق را تاب نیاوردند؟

این سرزمین هنوز به یاد دارد آن لحظه‌‌های درد را... با این سرزمین همراه اگر می‌شوی، باید دل به دلش بدهی تا برایت بگوید، باید قطره قطره آب شوی، جرعه جرعه خون دل بخوری تا لحظات طاقت سوز را ببینی كه حركت پر شور حسین(ع)، زینبی می‌طلبد كه زیبایی‌ها را ببیند و قد برافرازد و بر اندیشه‌های منحط ابوسفیانی بخروشد... كه حسین(ع) سر داد تا اندیشه‌های حق طلبانه فرو نپاشد، تشنه ماند تا جان‌های تشنه سیراب شود و خاندانش به اسارت رفت تا زنجیر باطل از دست و پای آدمیان باز شود... راه حسین(ع)، راه پر خطر اما سعادتمند عشق است كه اراده‌ای پولادین می‌طلبد و دلی دریایی با اندیشه‌ای الهی كه اگر در بند جلوه‌های خاك شده باشی، همیشه از رسیدن به وصال دوست محروم خواهی بود... با این سرزمین اگر همراه می‌شوی، دل به دلش كه می‌دهی، باید كه بندهای خود محوری و دنیامداری را از خویشتن خویشت جدا كنی تا دلت آماده شود كه معارف كربلایی واژه واژه و كلام كلام بر صحیفة دلت نگاشته شود؛ حصارهای كسالت‌بار دنیازدگی را از اطراف دلت برداری و جاری زلال شیدایی‌ات را به دریا متصل كنی...


اینك با این سرزمین همراه شو، نهال تصمیم و ارادة راسخ بر اندیشه‌ات بكار، دلت را دریایی كن كه تا آخر راه همراه بمانی كه اینجا نبض غیرت زمین است كه زمین به خروش در می‌آید (إِذا زُلْزِلَتِ اْلأرْضُ زِلْزالَه) و دریا به تلاطم می‌‌افتد و (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ) و كوه‌ها از هم می‌پاشند (وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ) و سر حسین(ع) بر نیزه می‌رود... این سرزمین، رستاخیز شبنم و گل سرخ پرپر می‌شود و حالا، آنان كه جاهلانه و بی‌‌اندیشه، با سپاه سیاه همراه شدند، فرصت اندیشیدن می‌یابند تا ندامت را همیشه همراه خود كنند كه ندامت، فرزند ناگزیر جهل و بی‌‌اندیشگی است...

این سرزمین هر روز مرثیه می‌كند با خود، خرابه‌‌ای را كه در فضایی آباد از انوار مقدس، برای گواهی زخم‌های متراكم كافی بود؛ مرثیه می‌كند با خود صدایی ریزش سنگ‌هایی را كه بر پیكر قطعه قطعه و بی سر حسین(ع) فرود آمدند... انعكاس ضرب سیلی كه آسمان را شكافت... همراه شو با این سرزمین، چهل به چهل روز، چهل به چهل ماه، چله به چهل سال، مرثیه بخوان با این سرزمین... فریاد بزن بر تمام پهنه ظلم و ستم، میراث‌داری زخم عاشقان را كه جان عالم را به بیداری هماره بخواند... فریاد بزن.

در خون شنا نمودن، اثبات عشق و خویشی است                 

                         ورنه به حرف و دعوی، دلبر كه را پذیرد

دل به دل این سرزمین بده تا دریابی كه به دوش كشیدن شهادت، بار طاقت فرسایی بر دوش عاشق است. می‌خواهی جرعه نوش وصال دوست باشی، باید بار عشق را تحمل كنی؛ حتی اگر استخوان‌هایت درد بگیرد،‌ سینه‌ات تنگ شود، روحت در فشار افتد كه جرعه نوش وصال دوست شدن؛ یعنی در وجود دوست سوختن، نور دادن كه هر كه سوخته عشق شد، همه چیز را در خود می‌سوزاند، كه

مرغ جان آدمی در كوی جانان كی رسد                             

                               تا پر و بالش نسوزانند در گرمای عشق

با این سرزمین همراه شو، دل به دلش بده، از مرثیه‌هایش عشق را بیاموز و عاشقی را، سوختن و گداختن را، ایثار و فداكاری را، توكل و رضا را، صبر و استقامت را و جان باختن برای اعتلای كلمة الله را... سبو سبو عشق می‌خواهی، با این سرزمین همراه شو كه این خاك در وجود حسین(ع) ذوب گشته است...




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1391 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات


رقیه علیه السلام در عاشورا

در بعضى روایات آمده است : حضرت سكینه علیها السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقیه علیه السلام باشد)

گفت : بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود كشته بشود(سلام الله علیها).
امام حسین علیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اشك ریخت و آنگاه رقیه علیها السلام صدا زد : بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببینم (سلام الله علیها) امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :

العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه السلام به او فرمود : كنار خیمه بنشین تا براى تو آب بیاورم آنگاه امام حسین علیه السلام برخاست تا به سوى میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت : یا ابه این تمضى عنا؟
بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بریده اى ؟ امام علیه السلام یك بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد . (وقایع عاشورا سید محمد تقى مقدم ص 455 و حضرت رقیه علیه السلام تالیف شیخ على فلسفى ص 550)
آخرین دیدار امام حسین علیه السلام با حضرت رقیه علیه السلام
وداع امام حسین علیه السلام در روز عاشورا با اهل بیت علیهم السلام صحنه اى بسیار جانسوز بود، ولى آخرین صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ایشان با دخترى سه ساله بود كه ذیلا مى خوانید:
هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم . دیدم امام حسین علیه السلام ، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوى میدان مى آید در این هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خیمه بیرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:

یا ابه ! انظر الى فانى عطشان .
بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام
شنیدن این سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسین علیه السلام نمك پاشیده باشند. سخن او آنچنان امام حسین علیه السلام را منقلب ساخت كه بى اختیار اشك از دیدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:
الله یسقیك فانه وكیلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سیراب مى كند، زیرا او وكیل و پناهگاه من است .
هلال مى گوید: پرسیدم این دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسین علیه السلام داشت ؟
به من پاسخ دادند: او رقیه علیها السلام دختر سه ساله امام حسین علیه السلام است . (سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص 22 به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192)

 

به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!

عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بیت علیه السلام را یافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه این 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقیه علیه السلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.
یكى از سپاهیان دشمن پرسید: كجا مى روى ؟ حضرت رقیه علیه السلام فرمود: (سلام الله علیها) بابایم تشنه بود. مى خواهم او را پیدا كنم و برایش آب ببرم (سلام الله علیها)
او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید كردند!
حضرت رقیه علیها السلام در حالی كه گریه مى كرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم
نیز در كتاب مفاتیح الغیب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گوید: موقعى كه خیمه ها را آتش زدند و اهل بیت علیهم السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسیمه مى گریست و به اطراف مى دوید و اشك مى ریخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همین كه صداى سم اسب مرا شنید اضطرابش بیشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . یكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهایم از شدت عطش ‍ كبود شده ، یك جرعه آب به من بده . از شنیدن این كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشید و آهسته رو به راه نهاد. پرسیدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشید گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابایم حسین علیه السلام تشنه بود ، آیا آبش دادند یا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الماء) مى فرمود: یك شربت آب به من بدهید، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
وقتى كه آن دختر این سخن را از من شنید، آب را نیاشامید، بعضى از بزرگان مى گویند اسم او حضرت رقیه خاتون علیه السلام بوده است . (حضرت رقیه علیها السلام شیخ على فلسفى ص 13)


ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 10 فروردین 1391 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic