سُوَیدِ بن عَمروبنِ اَبی المَطاع خَثعَمی

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

هَفهاف ِبنِ مَهنَد راسِبی بَصری

 Click for larger version

سُوَیدِ بن عَمروبنِ اَبی المَطاع خَثعَمی

این پیر پاک و پارسا آخرین شهید از یارا ن و همراهان عاشورا است. مردی که در شخاوت و مردمداری و بزرگ منشی در کوفه شناخته شده بود. چهارمین روز محرم در کربلا به امام پیوست تا منظومه ی حماسه های گذشته اش را کامل کند.

هفتاد سال زیستن، درک محضر پیامبر، کثیرالصلوه بودن، مهمان نوازی، قاری و مفسر قرآن، محبوبیت در کوفه، او را ممتاز و سرشناس کرده بود.

او شب عاشورا حالی غریب داشت. همراه مسلم بن عوسجه، بریر و حبیب زمزمه های عاشقانه و عارفانه اش فضای کربلا را معطر و روشن ساخته بود.

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

هنگام نبرد تن به تن، با موی سپید اما قامت رشید به میدان آمد. نبردی دلاورانه و پرشکوه داشت سرانجام در پی زخم های مکرر در میان شهدا افتاد. دشمن او را رها کرد به گمان آن که کشته شده است پس از شهادت امام،سوید به هوش آمد و شنید که می گویند حسین کشته شد.

خنجری را که در چکمه داشت بیرون کشید و چند از زخم هایش خون می چکید بر دشمن حمله برد او در نخستین نبرد خود، در رجزی زیبا امام را ستوده بود اینک نیز خطاب به امام که خونین تن و شهید بر خاک خفته بود می گفت: ای حسین! امروز دیدار پیامبر و پدر بزرگوار و بخشنده ات و برادرت و حمزه سیدالشهدا و جعفرطیار است.

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

هنگام ملاقات آنان در بهشت است.

سرانجام سپاه خونخوار دشمن این پیر عارف فداکار را محاصره و سنگباران کردند و او همچنان می جنگید. وقتی بر خاک افتاد عروه بن بکار و زید بن ورقاء آخرین ضربات را بر تن مجروحش فرود آوردند و او آخرین بار شهید عاشورا شد.

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

عُثمانِ علی بن ابیطالب


عثمان سومین فرزند ام البنین ( فاطمه بنت حزام) است. او را به یاد عثمان بن مظعون یار زاهد و نیکوکار پیامبر، عثمان نامیدند. کنیه اش را ابوعمر (ابوعمرو) نوشته اند. از او فرزندی به یادگار نماند.

او از مدینه به مکه و از مک به کربلا آمد تا یاریگر برادرش حسین باشد.

شجاعت،فصاحت و بلاغت، شهادت، و فاداری به آرمان اباعبدالله الحسین، صبوری در شدائد، بصیرت در دین و دشمن شناسی برخی از فضائل و ویژگی های عثمان بود.

روز عاشورا، برادرش عباس او را به رزم گاه فرستاد. گویی امیمومنان به میدان می رفت. قامت رشید ونستوه او دشمن را به اعجاب واداشت. عثمان این رجز را آغاز کرد:

من عثمانم با همه افتخارات و فضیلت ها و عظمت ها. من قله نشین عظمت و عزتم. رهبر و مولا و بزرگ من علی است که جلوه گاه افتخار و عظمت است.

علی، فرزند عموی پیامبر پاک و بزرگوار است. و برادرم حسین، برگزیده نیکوکاران صالح. برادرم حسین مولای، کوچک و بزرگ است و پس از پیامبر و علی، جانشین و امام و یاور دین.

در رزمگاه از همه سو محاصره شد. عده ای را به خاک و خون کشید. ناگمان تیر خولی بن یزید اصبحی پیشانی اش را شکافت. عثمان بر زمین افتاد.

تبهکاری از قبیله بنی ابال بن دارم بر سینه اش نشست و سر وی را جدا کرد. عثمان بیست و سه ساله بود. برخی او را سی و سه ساله و بیست و یک ساله هم نوشته اند.

در زیارت نا حیه آمده است:

حضرت علی اصغرحضرت علی اصغر

السلام علی عثمان بن امیرالمومنین



ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

علی بن الحسین ( علی اکبر)

عَبدالله بن مُسلّم بن عقیل

جعفر بن عقیل بن ابیطالب

عبدالرّحمن بن عقیل بن ابی طالب



موسی بن عقیل بن ابیطالب

محمد بن مُسلِّم بن عقیل

محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب

محمد بن علی بن ابی طالب

ابوبکر بن حسن بن علی بن ابیطالب

عَمر بن علی بن ابیطالب

عبدالله بن علی بن ابی طالب

عُثمانِ علی بن ابیطالب

عَون بن علی بن ابی طالب

جعفر بن علی بن اَبی طالب

عُبیدُالله بنِ عَبدُالله بن جعفر

عَونِ بنِ عبدالله بنِ جعفَر

قاسم بن حسن بن علی بن ابی طالب


اَبوالفَضلِ عَّباسِ بنِ عَلی بن ابی طالِب

محمد بن ابی سعید بن عقیل

علی اصغر( علی بن الحُسین)

عبدُالله بنِ حَسَن بنِ عَلی بن اَبی طالب ( عبدالله اَصغَر)

 

علی بن الحسین ( علی اکبر)

اولین و پیشتازترین شهید بنی هاشم فرزند ارشد اباعبدالله الحسین(ع) علی اکبر است. نام مادرش لیلی کنیه اش ابوالحسن است و یازدهم شعبان سال سی وسی هجری در مدینه به دنیا آمد و درهنگام شهادت بیست و شش یا بیست و هفت ساله بود.

علی اکبر از سه بعد وجودی شبیه پیامبر بود، خلقت، خلق وخو و نطق وگفتگو. قامت رشید، شجاعت، وقار و ادب او را شبیه معصوم ساخته بود. در زیبایی های روحی و خلقی، خلاصه و عصاره همه فضایل بود. وی هم رکاب پدر بزرگوارش از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا بود. سخاوت و فردمداری، مهمان نوازی و دست گیری از درماندگان ویژگی های رفتاری او از دوران نوجوانی بود که شاعران این ویژگی او را ستوده اند. حتی دشمن کینه توز اهل بیت معاویه نیز او را شایسته تر از همگان برای خلافت می دانست. او در کنار عموی رشیدش ابوالفضل العباس، بزرگترین یاور پدر بود. در آب آوردن، مذاکره با دشمن، آرام کردن خیمه ها، مسئولیت اصلی به عهده ی وی و عمویش ابوالفضل بود.

ادب او در هنگام گفتگو با پدر برای نمونه در منزل قصربن مقاتل گواه عظمت روحی و معنوی این جوان است. علی اکبر در روز عاشورا موذن شد و اذان صبح با صدای او در کربلا طنین افکن شد. روز عاشورا پس از شهادت همه یاران، اولین کسی که اذن میدان طلبید، علی اکبر بود. در زیارت ناحیه آمده است: السلام علی اول قتیل من نسل خیر سلیل من نسل ابراهیم الخلیل.

امام در هنگام رفتن اکبر به میدان رو به عمر سعد کرد و گفت: تو را چه شده است؟ خدا نسلت را نابود کند و کارها را بر تو مبارک نگرداند و کسی را بر تو مسلط کند که بعد از من در بستر ذبحت کند، همان گونه که رحم مرا قطع کردی و خویشاوندانم را با پیامبر پاس نداشتی. آنگاه زمزمه کرد:

ان الله اصطفی آدم و نوحاً وآل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریهً بعضها من بعض و الله سمیعٌ علیم.

علی اکبر با بدرقه پدر به میدان رفت و این رجز را خواند:

من علی بن الحسین بن علی ام. ما و خانواده خدایی ما به پیامبر سزاوارتریم. به خدا سوگند فرزند ناپاک دامن را بر ما حکومتی نیست آیا نمی بینید چگونه از پدرم حمایت و پاسداری می کنم؟ در این هنگام یکی از جنگجویان به نام طارق با پسر و برادرش به نبرد آمدند که هر سه کشته شدند. بکر بن غانم به جنگ علی اکبر آمد. حضرت چنان ضربتی زد که زره او پاره شد و با ضربه ای دیگر او را به دونیم کرد. پس از آن به سپاه حمله برد . صدوبیست نفر را از پای درآورد. سپس با تنی زخمی به حضور پدر بازگشت و گفت:

یا ابه العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی.

پدرجان تشنگی مرا می کشد و سنگینی سلاح مرا از پای در می آورد. امام، زبان در کامش نهاد و انگشترین را در دهانش گذاشت و فرمود:

یا اباعبدالله الحسین - وبلاگ ظهور مهر

به جنگ دشمنانت بازگرد. کمی دیگر صبوری کن که پیش از غروب، جدت با جام لبریز سیرابت خواهد کرد به گونه ای که دیگر هرگز تشنه نشوی. علی اکبر به میدان بازگشت و این رجز را آغاز کرد:

من علی ام که جز راست نمی گویم و نمی پویم. رهپوی قدم پیامبر پاک و پاکی گستر هستم. با شمشیرم ضربات اعجاب انگیز می زنم. ضربات جوانی که هرگز از میدان نمی گریزد.

علی اکبر از راست به چپ می تاخت و شمشیر مرگبارش را فرود می آورد. هشتاد تن در نبرد دوم او کشته شدند. او می جنگید و رجز می خواند:

یا اباعبدالله الحسین - وبلاگ ظهور مهر

جنگ حقایق را آشکار می سازد و جلوه های حقیقت پس از آن چهره می نماید. به پروردگار عرش سوگند که هرگز گروه شما را رها نخواهم کرد تا شمشیرها در تن هایتان (یا در غلاف )قرار گیرند. در این هنگام تیر منتعذبن مره بر گلویش نشست. حلقه محاصره تنگ تر شدو منتعذ در فرصتی دیگر ضربه ای بر سر اکبر فرود آورد. علی اکبر دست در گردن اسب افکند. خون بر چشمان اسب نشست و اسب علی را میان دشمن برد. هرکس ضربه ای زد به گونه ای که فقطعوه بسیوفهم ارباً ارباً. لحظه افتادن، پدر را صدا زد. امام خود را کنارش رساند. اکبر چشم گشود و امام را گفت: پدرجان خداحافظ! این قدم محمد مصطفی است. این نیز جدم علی مرتضی و جده ام خدیجه کبری است و جده ام فاطمه الزهرا که همه مشتاق تواند و پیامبر می فرماید: هر چه زودتر نزد ما بیا.

پدرجان این جدم پیامبر است که با کاسه لبریز خود مرا سیراب کرد که دیگر هرگز تشنه نخواهم شد. جدم می فرماید عجله کن، عجله کن که برای تو نیز جامی ذخیره شده که به زودی خواهی نوشید این را گفت و درآغوش پدر چشم فرو بست. امام مهاجمان را از علی اکبر دور کرد. گونه برگونه اش گذاشت خون از محاسن وی پاک کرد. لبانش را بوسید و مرثیه گونه سرود:

علی الدنیا بعدک العنا.

سپس جوانا بنی هاشم را صدا زد تا بدن علی اکبر را به خیمه بیاورند. امام در این لحظه فرمود:

سخاوت وی چون سخاوت پیامبران و خاندان  پیامبر است.
ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

سعیدِ بنِ عَبدِالله حَنَفی

عَمرو بن قَرظَه بنِ کَعبِ بن عَمرو

ابو ثمامه عَمرو ( عمر) بنِ عَبدالله صائدی

زُهَیرِ بنِ قین بنِ قیس اَنماری بَجَلی

سَلمانِ بن مُضاربِ بنِ قیسِ بَجَلی

بشیرِ بنِ عَمر (بُشرِ بنِ عَمرو)

ضَرغامَه بن مالک تَغلَبی

حُجّاج بن مَسروق جَعَفی

سَعد بن حَرث اَنصاری عَجلانی

 

سعیدِ بنِ عَبدِالله حَنَفی

اهل کوفه بودی ولی هرگز کوفی نشدی.پنجاه سال زندگی زیرسایه ی اهل بیت از تو مردی ساخته بود. مردی که گاه رفتن و هنگامه ی ماندن، زمان سکوت و وقت فریاد را خوب می فهمید و همین شد که وقتی شنیدی مولایت حسین(ع) از مدینه به مکه آمده است به دیدار سفیران نامه رسان کوفه رفتی و در گوششان سرودی: سلام مرا به مولایم حسین(ع) برسانید. بگویید سعید ذره ذره جانش لبریز توست.

12 رمضان در مکه به امام و مقتدای خویش پیوستی و تا لحظه ی شهادت از او جدا نشدی. کاروان منزل به منزل به سوی کربلا می شتافت و تو بی قرار تیرهایی بودی که بر پیکرت خواهد نشست. شب عجیب عاشورا فرا رسیده بود. امام یاران خویش را به آزمون گاه پیش از شهادت آورده بود و هم ه را  به رفتن می خواند تو از امام خویش نگسستی.

صبح عاشورا نماز را به  امامت محبوب اقامه کردی. با خود گفتی شاید این آخرین مجال نمازت باشد. نبرد با شلیک تیرهای دشمن آغاز شد. یاران یک به یک به میدان رفتند. دشت گلگون شده بود. و تو ماندی که کاری دیگر کنی. ماندی تا پیش مرگ حسین شوی. نماز آغاز می شود. قلب امام را نشانه گرفته اند. قلبت را به تیر می سپاری. چشمش را هدف گرفته اند. این چشم های توست که به تیرها لبخند می زند. شانه ات، دست ها و پاهایت، تمام بدنت تیرباران می شود. سعید چه خوشبختی که به جای حسین تیرباران می شوی.

یا اباعبدالله الحسین - وبلاگ ظهور مهر

نماز به پایان رسیده است و تو تا آخرین لحظه ایستاده ای. چه زیبا شده ای سعید، مثل پرنده در لحظه ی پرواز. سیزده چوبه تیر بر تنت نشسته است. نمازت به پایان رسیده است. دعای پس از نماز مستجاب است. دعا می کنی: خدایا این قوم تباه و طغیانگر کمر به قتل فرزند رسول بسته اند، لعنتشان کن. چشم می گشایی. سر بر زانوی امام داری. می پرسی: ای پسر رسول خدا آیا به عهدم وفا کردم؟ و امام پاسخ می دهد که: آری تو پیشاپیش در بهشت هستی.

سلام بر تو باد که منتقم عاشورا- مهدی- در زیارت ناحیه مقدسه سلامت گفته است.
ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

عابِس بنِ اَبی شَبیب بنِ شاکر

بُریرِ بنِ خَضیرِ هَمَدانی

 اَنَس بن حارثِ کاهلی

 

عابِس بنِ اَبی شَبیب بنِ شاکر

از اصحاب امیرالمومنین (ع) در نبرد صفین بود. پیری پرهیزگار، شب زنده دار، مردم دار و پاکباز از قبیله بنی شاکر و اهل کوفه. وی را حافظ قرآن و حامل و راوی حدیث در کوفه می شناختند. هفتاد و پنجمین بهار زندگی اش را می گذراند که خبر مرگ معاویه به کوفه رسید و او از نخستین نامه نگاران بود که امام را به کوفه دعوت کردند تا ولایت رحمانی او را گردن نهند و خلافت شیطانی یزید را بشکنند.

چون مسلم بن عقیل به کوفه آمد عابس به نشاط و سرزندگی جوانان او را همراه شد و کار بیعت گرفتن و روشن گری را آغاز کرد.


پس زمینه - محرم - امام حسین

عابس به همراه دوستش شوذب خبر بیعت مردم را به اباعبدالله و مکه رساند و در رکاب امام از مکه به کربلا آمد. هشتم ذی الحجه، کعبه، در انبوه طواف شدگان رها شد و جان کعبه، حسین، با خانواده و یاران هجرت خویش را آغاز کرد. قافله حسین منزل به منزل می آمد. هرگاه درنگ در منازل به شبی می رسید، جمعی از همراهان در کنار عابس حلقه می زدند و از او حدیث می شنیدند.

وی مدیری توانا بود و امام در سفر مکه تا کربلا کارهای خطیر را به او می سپرد.

روز عاشورا عابس به حضور امام رسید و گفت: یا اباعبدالله در این زمین و زمان هیچ کس نزد من عزیزتر و محبوب تر از تو نیست. اگر گران بهارتر از خون داشتم تا تقدیم راهت سازم، دریغ و سستی نمی ورزیدم.

آن گاه اذن میدان گرفت و گفت: سلام بر تو یا حسین، گواه باش که بر دین تو و پدر تو هستم.

شمشیر عابس از نیام برآمد رجز خوان به میدان قدم گذاشت. خوش آگین به سپاه دشمن نزدیک شد. ربیع بن تمیم از سپاه عمرسعد او را شناخت. فریاد زد: ای مردم من عابس را می شناسم. او قهرمان جنگ های علی (ع) است. عابس در بارش یکریز سنگ، کلاه خود را از سر برافکند. زره از تن بیرون کشید و چون صاعقه بر سپاه دشمن حمله برد. دویست تن به دم بی امان تیغش بر خاک افتادند. و هیچ کس باور نمی کرد پیری سالخورده چنین کند. لحظه ای بعد سر عابس در دست ها می چرخید و محاسن سفید خون رنگش در چنگ ناپاک ترین و سیاه ترین سواران بود. هرکس مدعی بود قاتل عابس اوست. عمرسعد فریاد زد: هیچ کس نمی توانست یک تنه قاتل عابس باشد.

امام زمان به این پیر پارسای پاکباز سلام می دهد: السلام علی عابس بن شبیب الشاکری.

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

عَبدالرحمنِ بن عَبدِ رَبّ اَنصاری خَزرجی

کَنانَه بنِ عَتیقِ تَغلَبی

جَبَله بنِ علیِ (عبدالله) شیبانی

عُمران بنِ کَعبِ اَشجعی

مَنیعِ بنِ زیاد

عُقبه بنِ صَلتِ جُهَنی

مُجمَع بنِ زیاد جُهنَی

عَبّاد بنِ مُهاجِربنِ ابو مهاجِر جُهنَی

سُلیمان بنِ سُلیمانِ اَزُدی

قُهنَب بنِ عَمرو تَمری

سالم بنِ عَمرو بنِ عَبدالله بنِ ثابت

زُهیر بنِ بَشر (بشیر) خَثعَمی

نُعیمِ بنِ عَجلانِ اَنصاری خَزرَجی

 

عَبدالرحمنِ بن عَبدِ رَبّ اَنصاری خَزرجی

 

هفتاد سال حادثه و رخداد تلخ و شیرین از من مردی آزمون دیده با کوله باری از تجربه ساخته است. همراهی با پیامبر افتخار بزرگ زندگی من است. اما هیچ خاطره ای شکوهمندتر و شیرین تر از غدیر در حافه ندارم. در سال دهم هجری همراه کاروان حجاج بیت الله الحرام از حجه الوداع باز می گشتم. در این سفر با چشم های خویش دیدم که پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم در میان نگاه های همه ی حاضران دست علی(ع) را بلند کرد و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».

در رحبه وقتی امیرالمومنین علی(ع) از مردم خواست تا هرکس خودش در غدیر، حدیث را از زبان پیمبر شنیده است برخیزد و شهادت دهد، این من بودن که به اذن مولا راوی حدیث غدیر شدم. من بخشی از تاریخ اسلامم. در جای جای این تاریخ جز حضور علی و جانفشانی های او و اهل بیتش پیزی ندیدم. و شگفتا فراموشی این حقیقت چه دره های عمیق و هولناکی را پس از غدیر رقم زد. خیر جرکت اباعبدالله از مدینه به مکه را در کوفه شنیدم. پر شور و پر شتاب به میان قبایل کوفه رفتم و مردم را به همراهی فرزند پیامبر خواندم. اما تجربه ی سالیان دراز همنشینی با کوفیان نگرانم می کرد. عزم سفر کردم. در مکه به حضور اباعبدالله رسیدم. بوی پیامبر می آمد، بوی خوش علی(ع) همه جا را پر کرده بود. من چه خوشبخت بودم که در کنار حرم خدا، فرزند پیامبر خدا را زیارت می کردم.

روزهای مکه پر شتاب و پر حادثه گذشت و روز هشتم ذی حجه همراه با قافله سالار عشق راهی کربلا شدم.

شب عاشورا اما شب دیگری بود؛ شب مناجات و دعا، تلاوت قرآن، شب استغاثه و اشک بریر بن خضیر همدانی، معلم پارسای کوفه، قاری قرآن، می خندید و مطایبه می کرد. به او گفم چه جای شوخی و او پاسخ داد: پگونه شاد نباشم که میان ما و دوست تنها شمشیری فاصله است. صبح عاشورا نماز را با امام برپا کردیم. سپاه دشمن نزدیک تر می شد، تیرباران آغاز شد.

چه خوش سرانجامی خواهد بود اگر تو از پیشگامان شهادت باشی.

رجز می خواندم: من از انصار و یاران پیامبرم، از حریم علی دفاع می کنم و با پیمان شکنان می جنگم. جان من سپر جان فرزند غدیر است.

باران تیر بود که می بارید. بهشت آغوش گشوده بود و دستی که روزی در غدیر بر دستان پیامبر فرا آمد پیشانی خون گرفته ام را نوازش می کرد.
ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

مُسلم بنِ عَقیل بنِ ابیطالب

هانی بنِ عُروه مَذحِجی

عَبدالله بنِ یُقطُر

سوم محرم؛ روز حضرت رقیه

عباس بنِ جَعِده جَدَلی (جولی)


عَبدالله بنِ حارثِ نوفلی


عُماره بن صَلخَب اَزدی

روز نهم محرم :رو تاسوعا



مُسلم بنِ عَقیل بنِ ابیطالب

مسلم، پیشاهنگ شهیدان و سفیر ابااعبدالله الحسین(ع) به کوفه است. او پسر عموی اباعبدالله است. مادرش (علیّه) یا (حلیه) از زنان آزاد نبط و احتمالاً نژاد ایرانی داشته است.

مسلم همراه امام حسین از مدینه به مکه آمد و شاهد نامه نگاری کوفیان و دعوت آنان از امام برای رفتن به کوفه بود. در پانزدهم رمضان، وقتی آخرین نامه های کوفیان رسید، امام، مسلم را مأمور و سفیر خود کرد تا به کوفه برود و زمینه و شرایط را آماده کند.

روز پنجم شوال (پس از بیست روز) مسلم به کوفه رسید و هزاران نفر به استقبال او آمدند و پیمان بستند که تا آخرین قطره خون یار و یاور ابااعبدالله الحسین (ع) باشند. مسلم به امام نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد.

اما دیری نگذشت که اهل کوفه پیمان گسستند. با آمدن عبیدالله زیاد و تهدید و فریب، به تدریج عهد و پیمان ها شکسته شد و ترس و دلهره باعث شد تا هنگام قیام مسلم از چهار هزار یاور او، تا شب هنگام پانصد تن و در پایان نماز مغرب سی تن بیشتر باقی نماند. وقتی مسلم از مسجد بیرون آمد هیچ کس، جز سایه اش در شب همراه او نبود.

مسلم غریبانه و تنها در یکی از کوچه ها به کنار خانه ای رسید. مردم همه از ترس به خانه ها پناه برده بودند. در کنار خانه ای نشست. زنی به نام طوعه که منتظر پسرش بلال است به کوچه سرک می کشد. مسلم را می بیند و می گوید: ای مرد چرا به خانه نمی روی. مگر نمی بینی شهر نا امن است.

مسلم خود را معرفی می کند. طوعه او را به خانه می برد. بلال شبانگاه بر می گردد و متوجه رفتار غیر منتظره مادر می شود. از مادر می پرسد چه شده است؟ رازی را از من پنهان می داری. مادر او را سوگند می دهد که این راز را به کسی نگوید و می گوید: مسلم در خانه ماست.

بلال شادمان به امید دریافت پاداش، خبر پناهنده شدن مسلم را به عبیدالله گزارش می دهد. ماموران به خانه ی طوعه می ریزند جنگی کوتاه در می گیرد. مسلم را امان می دهند و پس از دستگیری او را به دارالاماره می برند. هانی بن عروه که مسلم را در خانه اش پناه داده است، قبل از مسلم دستگیر شده است. عبیدالله دستور می دهد مسلم را فراز دارالاماره ببرند و پس از جدا کردن سر، او را از بالا به بازار بیندازند.

سفیر رشید امام حسین، بر فراز دارالامره به امام سلام می دهد و در حالی که تشنه است. سر از بدنش جدا می کنند و تن مطهر او را به میان بازار کفاشان وارونه بر دار می آویزند.

مسلم امین و رشید، فصیح و بلیغ، مدیر و کارآمد، چالاک و شجاع، دین شناس و صاحب فضایل و مکارم اخلاقی بود. در هنگام شهادت تقریبا 48 ساله بوده است.

روز شهادت مسلم، هشتم ذی الحجه بود، درست همان روزی که امام از مکه به سمت کربلا حرکت کرد.

در منزل ثعلبیه، خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) رسید. چهار فرزند مسلم نیز در نهضت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند.
ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات


شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا،

هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.

روز اول محرم : مسلم ابن عقیل علیه السلام
روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( ورودیه )
روز سوم محرم : حضرت رقیه علیها السلام

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب علیهم السلام – طفلان زینب علیهما السلام
روز پنجم محرم : اصحاب  و عبدالله ابن الحسن علیهم السلام
روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام
روز هفتم محرم : روضه عطش و علی اصغر علیه السلام
روز هشتم محرم : حضرت علی اکبر علیه السلام
روز نهم محرم : روز تاسوعا – حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام
روز دهم محرم : روز عاشورا – حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام – حضرت زینب علیها السلام و شام غریبان
روز یازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
روز سیزدهم محرم : مصائب حضرت امام سجاد علیه السلام و زینب کبری علیها السلام در کوفه و مسیر شام

  روزهای چهارم و پنجم بر اساس سنت قدما روضه اصحاب خوانده می شد لکن در سالهای اخیر این دو روز را به روضه طفلان زینب و حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام اختصاص میدهند .



ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 11:19 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic