سُوَیدِ بن عَمروبنِ اَبی المَطاع خَثعَمی

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

هَفهاف ِبنِ مَهنَد راسِبی بَصری

 Click for larger version

سُوَیدِ بن عَمروبنِ اَبی المَطاع خَثعَمی

این پیر پاک و پارسا آخرین شهید از یارا ن و همراهان عاشورا است. مردی که در شخاوت و مردمداری و بزرگ منشی در کوفه شناخته شده بود. چهارمین روز محرم در کربلا به امام پیوست تا منظومه ی حماسه های گذشته اش را کامل کند.

هفتاد سال زیستن، درک محضر پیامبر، کثیرالصلوه بودن، مهمان نوازی، قاری و مفسر قرآن، محبوبیت در کوفه، او را ممتاز و سرشناس کرده بود.

او شب عاشورا حالی غریب داشت. همراه مسلم بن عوسجه، بریر و حبیب زمزمه های عاشقانه و عارفانه اش فضای کربلا را معطر و روشن ساخته بود.

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

هنگام نبرد تن به تن، با موی سپید اما قامت رشید به میدان آمد. نبردی دلاورانه و پرشکوه داشت سرانجام در پی زخم های مکرر در میان شهدا افتاد. دشمن او را رها کرد به گمان آن که کشته شده است پس از شهادت امام،سوید به هوش آمد و شنید که می گویند حسین کشته شد.

خنجری را که در چکمه داشت بیرون کشید و چند از زخم هایش خون می چکید بر دشمن حمله برد او در نخستین نبرد خود، در رجزی زیبا امام را ستوده بود اینک نیز خطاب به امام که خونین تن و شهید بر خاک خفته بود می گفت: ای حسین! امروز دیدار پیامبر و پدر بزرگوار و بخشنده ات و برادرت و حمزه سیدالشهدا و جعفرطیار است.

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.gif

هنگام ملاقات آنان در بهشت است.

سرانجام سپاه خونخوار دشمن این پیر عارف فداکار را محاصره و سنگباران کردند و او همچنان می جنگید. وقتی بر خاک افتاد عروه بن بکار و زید بن ورقاء آخرین ضربات را بر تن مجروحش فرود آوردند و او آخرین بار شهید عاشورا شد.

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

عُثمانِ علی بن ابیطالب


عثمان سومین فرزند ام البنین ( فاطمه بنت حزام) است. او را به یاد عثمان بن مظعون یار زاهد و نیکوکار پیامبر، عثمان نامیدند. کنیه اش را ابوعمر (ابوعمرو) نوشته اند. از او فرزندی به یادگار نماند.

او از مدینه به مکه و از مک به کربلا آمد تا یاریگر برادرش حسین باشد.

شجاعت،فصاحت و بلاغت، شهادت، و فاداری به آرمان اباعبدالله الحسین، صبوری در شدائد، بصیرت در دین و دشمن شناسی برخی از فضائل و ویژگی های عثمان بود.

روز عاشورا، برادرش عباس او را به رزم گاه فرستاد. گویی امیمومنان به میدان می رفت. قامت رشید ونستوه او دشمن را به اعجاب واداشت. عثمان این رجز را آغاز کرد:

من عثمانم با همه افتخارات و فضیلت ها و عظمت ها. من قله نشین عظمت و عزتم. رهبر و مولا و بزرگ من علی است که جلوه گاه افتخار و عظمت است.

علی، فرزند عموی پیامبر پاک و بزرگوار است. و برادرم حسین، برگزیده نیکوکاران صالح. برادرم حسین مولای، کوچک و بزرگ است و پس از پیامبر و علی، جانشین و امام و یاور دین.

در رزمگاه از همه سو محاصره شد. عده ای را به خاک و خون کشید. ناگمان تیر خولی بن یزید اصبحی پیشانی اش را شکافت. عثمان بر زمین افتاد.

تبهکاری از قبیله بنی ابال بن دارم بر سینه اش نشست و سر وی را جدا کرد. عثمان بیست و سه ساله بود. برخی او را سی و سه ساله و بیست و یک ساله هم نوشته اند.

در زیارت نا حیه آمده است:

حضرت علی اصغرحضرت علی اصغر

السلام علی عثمان بن امیرالمومنین



ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

سعیدِ بنِ عَبدِالله حَنَفی

عَمرو بن قَرظَه بنِ کَعبِ بن عَمرو

ابو ثمامه عَمرو ( عمر) بنِ عَبدالله صائدی

زُهَیرِ بنِ قین بنِ قیس اَنماری بَجَلی

سَلمانِ بن مُضاربِ بنِ قیسِ بَجَلی

بشیرِ بنِ عَمر (بُشرِ بنِ عَمرو)

ضَرغامَه بن مالک تَغلَبی

حُجّاج بن مَسروق جَعَفی

سَعد بن حَرث اَنصاری عَجلانی

 

سعیدِ بنِ عَبدِالله حَنَفی

اهل کوفه بودی ولی هرگز کوفی نشدی.پنجاه سال زندگی زیرسایه ی اهل بیت از تو مردی ساخته بود. مردی که گاه رفتن و هنگامه ی ماندن، زمان سکوت و وقت فریاد را خوب می فهمید و همین شد که وقتی شنیدی مولایت حسین(ع) از مدینه به مکه آمده است به دیدار سفیران نامه رسان کوفه رفتی و در گوششان سرودی: سلام مرا به مولایم حسین(ع) برسانید. بگویید سعید ذره ذره جانش لبریز توست.

12 رمضان در مکه به امام و مقتدای خویش پیوستی و تا لحظه ی شهادت از او جدا نشدی. کاروان منزل به منزل به سوی کربلا می شتافت و تو بی قرار تیرهایی بودی که بر پیکرت خواهد نشست. شب عجیب عاشورا فرا رسیده بود. امام یاران خویش را به آزمون گاه پیش از شهادت آورده بود و هم ه را  به رفتن می خواند تو از امام خویش نگسستی.

صبح عاشورا نماز را به  امامت محبوب اقامه کردی. با خود گفتی شاید این آخرین مجال نمازت باشد. نبرد با شلیک تیرهای دشمن آغاز شد. یاران یک به یک به میدان رفتند. دشت گلگون شده بود. و تو ماندی که کاری دیگر کنی. ماندی تا پیش مرگ حسین شوی. نماز آغاز می شود. قلب امام را نشانه گرفته اند. قلبت را به تیر می سپاری. چشمش را هدف گرفته اند. این چشم های توست که به تیرها لبخند می زند. شانه ات، دست ها و پاهایت، تمام بدنت تیرباران می شود. سعید چه خوشبختی که به جای حسین تیرباران می شوی.

یا اباعبدالله الحسین - وبلاگ ظهور مهر

نماز به پایان رسیده است و تو تا آخرین لحظه ایستاده ای. چه زیبا شده ای سعید، مثل پرنده در لحظه ی پرواز. سیزده چوبه تیر بر تنت نشسته است. نمازت به پایان رسیده است. دعای پس از نماز مستجاب است. دعا می کنی: خدایا این قوم تباه و طغیانگر کمر به قتل فرزند رسول بسته اند، لعنتشان کن. چشم می گشایی. سر بر زانوی امام داری. می پرسی: ای پسر رسول خدا آیا به عهدم وفا کردم؟ و امام پاسخ می دهد که: آری تو پیشاپیش در بهشت هستی.

سلام بر تو باد که منتقم عاشورا- مهدی- در زیارت ناحیه مقدسه سلامت گفته است.
ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

عابِس بنِ اَبی شَبیب بنِ شاکر

بُریرِ بنِ خَضیرِ هَمَدانی

 اَنَس بن حارثِ کاهلی

 

عابِس بنِ اَبی شَبیب بنِ شاکر

از اصحاب امیرالمومنین (ع) در نبرد صفین بود. پیری پرهیزگار، شب زنده دار، مردم دار و پاکباز از قبیله بنی شاکر و اهل کوفه. وی را حافظ قرآن و حامل و راوی حدیث در کوفه می شناختند. هفتاد و پنجمین بهار زندگی اش را می گذراند که خبر مرگ معاویه به کوفه رسید و او از نخستین نامه نگاران بود که امام را به کوفه دعوت کردند تا ولایت رحمانی او را گردن نهند و خلافت شیطانی یزید را بشکنند.

چون مسلم بن عقیل به کوفه آمد عابس به نشاط و سرزندگی جوانان او را همراه شد و کار بیعت گرفتن و روشن گری را آغاز کرد.


پس زمینه - محرم - امام حسین

عابس به همراه دوستش شوذب خبر بیعت مردم را به اباعبدالله و مکه رساند و در رکاب امام از مکه به کربلا آمد. هشتم ذی الحجه، کعبه، در انبوه طواف شدگان رها شد و جان کعبه، حسین، با خانواده و یاران هجرت خویش را آغاز کرد. قافله حسین منزل به منزل می آمد. هرگاه درنگ در منازل به شبی می رسید، جمعی از همراهان در کنار عابس حلقه می زدند و از او حدیث می شنیدند.

وی مدیری توانا بود و امام در سفر مکه تا کربلا کارهای خطیر را به او می سپرد.

روز عاشورا عابس به حضور امام رسید و گفت: یا اباعبدالله در این زمین و زمان هیچ کس نزد من عزیزتر و محبوب تر از تو نیست. اگر گران بهارتر از خون داشتم تا تقدیم راهت سازم، دریغ و سستی نمی ورزیدم.

آن گاه اذن میدان گرفت و گفت: سلام بر تو یا حسین، گواه باش که بر دین تو و پدر تو هستم.

شمشیر عابس از نیام برآمد رجز خوان به میدان قدم گذاشت. خوش آگین به سپاه دشمن نزدیک شد. ربیع بن تمیم از سپاه عمرسعد او را شناخت. فریاد زد: ای مردم من عابس را می شناسم. او قهرمان جنگ های علی (ع) است. عابس در بارش یکریز سنگ، کلاه خود را از سر برافکند. زره از تن بیرون کشید و چون صاعقه بر سپاه دشمن حمله برد. دویست تن به دم بی امان تیغش بر خاک افتادند. و هیچ کس باور نمی کرد پیری سالخورده چنین کند. لحظه ای بعد سر عابس در دست ها می چرخید و محاسن سفید خون رنگش در چنگ ناپاک ترین و سیاه ترین سواران بود. هرکس مدعی بود قاتل عابس اوست. عمرسعد فریاد زد: هیچ کس نمی توانست یک تنه قاتل عابس باشد.

امام زمان به این پیر پارسای پاکباز سلام می دهد: السلام علی عابس بن شبیب الشاکری.

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

عَبدالرحمنِ بن عَبدِ رَبّ اَنصاری خَزرجی

کَنانَه بنِ عَتیقِ تَغلَبی

جَبَله بنِ علیِ (عبدالله) شیبانی

عُمران بنِ کَعبِ اَشجعی

مَنیعِ بنِ زیاد

عُقبه بنِ صَلتِ جُهَنی

مُجمَع بنِ زیاد جُهنَی

عَبّاد بنِ مُهاجِربنِ ابو مهاجِر جُهنَی

سُلیمان بنِ سُلیمانِ اَزُدی

قُهنَب بنِ عَمرو تَمری

سالم بنِ عَمرو بنِ عَبدالله بنِ ثابت

زُهیر بنِ بَشر (بشیر) خَثعَمی

نُعیمِ بنِ عَجلانِ اَنصاری خَزرَجی

 

عَبدالرحمنِ بن عَبدِ رَبّ اَنصاری خَزرجی

 

هفتاد سال حادثه و رخداد تلخ و شیرین از من مردی آزمون دیده با کوله باری از تجربه ساخته است. همراهی با پیامبر افتخار بزرگ زندگی من است. اما هیچ خاطره ای شکوهمندتر و شیرین تر از غدیر در حافه ندارم. در سال دهم هجری همراه کاروان حجاج بیت الله الحرام از حجه الوداع باز می گشتم. در این سفر با چشم های خویش دیدم که پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم در میان نگاه های همه ی حاضران دست علی(ع) را بلند کرد و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه».

در رحبه وقتی امیرالمومنین علی(ع) از مردم خواست تا هرکس خودش در غدیر، حدیث را از زبان پیمبر شنیده است برخیزد و شهادت دهد، این من بودن که به اذن مولا راوی حدیث غدیر شدم. من بخشی از تاریخ اسلامم. در جای جای این تاریخ جز حضور علی و جانفشانی های او و اهل بیتش پیزی ندیدم. و شگفتا فراموشی این حقیقت چه دره های عمیق و هولناکی را پس از غدیر رقم زد. خیر جرکت اباعبدالله از مدینه به مکه را در کوفه شنیدم. پر شور و پر شتاب به میان قبایل کوفه رفتم و مردم را به همراهی فرزند پیامبر خواندم. اما تجربه ی سالیان دراز همنشینی با کوفیان نگرانم می کرد. عزم سفر کردم. در مکه به حضور اباعبدالله رسیدم. بوی پیامبر می آمد، بوی خوش علی(ع) همه جا را پر کرده بود. من چه خوشبخت بودم که در کنار حرم خدا، فرزند پیامبر خدا را زیارت می کردم.

روزهای مکه پر شتاب و پر حادثه گذشت و روز هشتم ذی حجه همراه با قافله سالار عشق راهی کربلا شدم.

شب عاشورا اما شب دیگری بود؛ شب مناجات و دعا، تلاوت قرآن، شب استغاثه و اشک بریر بن خضیر همدانی، معلم پارسای کوفه، قاری قرآن، می خندید و مطایبه می کرد. به او گفم چه جای شوخی و او پاسخ داد: پگونه شاد نباشم که میان ما و دوست تنها شمشیری فاصله است. صبح عاشورا نماز را با امام برپا کردیم. سپاه دشمن نزدیک تر می شد، تیرباران آغاز شد.

چه خوش سرانجامی خواهد بود اگر تو از پیشگامان شهادت باشی.

رجز می خواندم: من از انصار و یاران پیامبرم، از حریم علی دفاع می کنم و با پیمان شکنان می جنگم. جان من سپر جان فرزند غدیر است.

باران تیر بود که می بارید. بهشت آغوش گشوده بود و دستی که روزی در غدیر بر دستان پیامبر فرا آمد پیشانی خون گرفته ام را نوازش می کرد.
ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

مُسلم بنِ عَقیل بنِ ابیطالب

هانی بنِ عُروه مَذحِجی

عَبدالله بنِ یُقطُر

سوم محرم؛ روز حضرت رقیه

عباس بنِ جَعِده جَدَلی (جولی)


عَبدالله بنِ حارثِ نوفلی


عُماره بن صَلخَب اَزدی

روز نهم محرم :رو تاسوعا



مُسلم بنِ عَقیل بنِ ابیطالب

مسلم، پیشاهنگ شهیدان و سفیر ابااعبدالله الحسین(ع) به کوفه است. او پسر عموی اباعبدالله است. مادرش (علیّه) یا (حلیه) از زنان آزاد نبط و احتمالاً نژاد ایرانی داشته است.

مسلم همراه امام حسین از مدینه به مکه آمد و شاهد نامه نگاری کوفیان و دعوت آنان از امام برای رفتن به کوفه بود. در پانزدهم رمضان، وقتی آخرین نامه های کوفیان رسید، امام، مسلم را مأمور و سفیر خود کرد تا به کوفه برود و زمینه و شرایط را آماده کند.

روز پنجم شوال (پس از بیست روز) مسلم به کوفه رسید و هزاران نفر به استقبال او آمدند و پیمان بستند که تا آخرین قطره خون یار و یاور ابااعبدالله الحسین (ع) باشند. مسلم به امام نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد.

اما دیری نگذشت که اهل کوفه پیمان گسستند. با آمدن عبیدالله زیاد و تهدید و فریب، به تدریج عهد و پیمان ها شکسته شد و ترس و دلهره باعث شد تا هنگام قیام مسلم از چهار هزار یاور او، تا شب هنگام پانصد تن و در پایان نماز مغرب سی تن بیشتر باقی نماند. وقتی مسلم از مسجد بیرون آمد هیچ کس، جز سایه اش در شب همراه او نبود.

مسلم غریبانه و تنها در یکی از کوچه ها به کنار خانه ای رسید. مردم همه از ترس به خانه ها پناه برده بودند. در کنار خانه ای نشست. زنی به نام طوعه که منتظر پسرش بلال است به کوچه سرک می کشد. مسلم را می بیند و می گوید: ای مرد چرا به خانه نمی روی. مگر نمی بینی شهر نا امن است.

مسلم خود را معرفی می کند. طوعه او را به خانه می برد. بلال شبانگاه بر می گردد و متوجه رفتار غیر منتظره مادر می شود. از مادر می پرسد چه شده است؟ رازی را از من پنهان می داری. مادر او را سوگند می دهد که این راز را به کسی نگوید و می گوید: مسلم در خانه ماست.

بلال شادمان به امید دریافت پاداش، خبر پناهنده شدن مسلم را به عبیدالله گزارش می دهد. ماموران به خانه ی طوعه می ریزند جنگی کوتاه در می گیرد. مسلم را امان می دهند و پس از دستگیری او را به دارالاماره می برند. هانی بن عروه که مسلم را در خانه اش پناه داده است، قبل از مسلم دستگیر شده است. عبیدالله دستور می دهد مسلم را فراز دارالاماره ببرند و پس از جدا کردن سر، او را از بالا به بازار بیندازند.

سفیر رشید امام حسین، بر فراز دارالامره به امام سلام می دهد و در حالی که تشنه است. سر از بدنش جدا می کنند و تن مطهر او را به میان بازار کفاشان وارونه بر دار می آویزند.

مسلم امین و رشید، فصیح و بلیغ، مدیر و کارآمد، چالاک و شجاع، دین شناس و صاحب فضایل و مکارم اخلاقی بود. در هنگام شهادت تقریبا 48 ساله بوده است.

روز شهادت مسلم، هشتم ذی الحجه بود، درست همان روزی که امام از مکه به سمت کربلا حرکت کرد.

در منزل ثعلبیه، خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) رسید. چهار فرزند مسلم نیز در نهضت امام حسین (ع) به شهادت رسیدند.
ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات


شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا،

هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.

روز اول محرم : مسلم ابن عقیل علیه السلام
روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( ورودیه )
روز سوم محرم : حضرت رقیه علیها السلام

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب علیهم السلام – طفلان زینب علیهما السلام
روز پنجم محرم : اصحاب  و عبدالله ابن الحسن علیهم السلام
روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام
روز هفتم محرم : روضه عطش و علی اصغر علیه السلام
روز هشتم محرم : حضرت علی اکبر علیه السلام
روز نهم محرم : روز تاسوعا – حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام
روز دهم محرم : روز عاشورا – حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام – حضرت زینب علیها السلام و شام غریبان
روز یازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
روز سیزدهم محرم : مصائب حضرت امام سجاد علیه السلام و زینب کبری علیها السلام در کوفه و مسیر شام

  روزهای چهارم و پنجم بر اساس سنت قدما روضه اصحاب خوانده می شد لکن در سالهای اخیر این دو روز را به روضه طفلان زینب و حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام اختصاص میدهند .



ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 11:19 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات


رقیه علیه السلام در عاشورا

در بعضى روایات آمده است : حضرت سكینه علیها السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقیه علیه السلام باشد)

گفت : بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود كشته بشود(سلام الله علیها).
امام حسین علیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اشك ریخت و آنگاه رقیه علیها السلام صدا زد : بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببینم (سلام الله علیها) امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :

العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه السلام به او فرمود : كنار خیمه بنشین تا براى تو آب بیاورم آنگاه امام حسین علیه السلام برخاست تا به سوى میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت : یا ابه این تمضى عنا؟
بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بریده اى ؟ امام علیه السلام یك بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد . (وقایع عاشورا سید محمد تقى مقدم ص 455 و حضرت رقیه علیه السلام تالیف شیخ على فلسفى ص 550)
آخرین دیدار امام حسین علیه السلام با حضرت رقیه علیه السلام
وداع امام حسین علیه السلام در روز عاشورا با اهل بیت علیهم السلام صحنه اى بسیار جانسوز بود، ولى آخرین صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ایشان با دخترى سه ساله بود كه ذیلا مى خوانید:
هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم . دیدم امام حسین علیه السلام ، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوى میدان مى آید در این هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خیمه بیرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:

یا ابه ! انظر الى فانى عطشان .
بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام
شنیدن این سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسین علیه السلام نمك پاشیده باشند. سخن او آنچنان امام حسین علیه السلام را منقلب ساخت كه بى اختیار اشك از دیدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:
الله یسقیك فانه وكیلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سیراب مى كند، زیرا او وكیل و پناهگاه من است .
هلال مى گوید: پرسیدم این دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسین علیه السلام داشت ؟
به من پاسخ دادند: او رقیه علیها السلام دختر سه ساله امام حسین علیه السلام است . (سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص 22 به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192)

 

به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!

عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بیت علیه السلام را یافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه این 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقیه علیه السلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.
یكى از سپاهیان دشمن پرسید: كجا مى روى ؟ حضرت رقیه علیه السلام فرمود: (سلام الله علیها) بابایم تشنه بود. مى خواهم او را پیدا كنم و برایش آب ببرم (سلام الله علیها)
او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید كردند!
حضرت رقیه علیها السلام در حالی كه گریه مى كرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم
نیز در كتاب مفاتیح الغیب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گوید: موقعى كه خیمه ها را آتش زدند و اهل بیت علیهم السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسیمه مى گریست و به اطراف مى دوید و اشك مى ریخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همین كه صداى سم اسب مرا شنید اضطرابش بیشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . یكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهایم از شدت عطش ‍ كبود شده ، یك جرعه آب به من بده . از شنیدن این كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشید و آهسته رو به راه نهاد. پرسیدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشید گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابایم حسین علیه السلام تشنه بود ، آیا آبش دادند یا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الماء) مى فرمود: یك شربت آب به من بدهید، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
وقتى كه آن دختر این سخن را از من شنید، آب را نیاشامید، بعضى از بزرگان مى گویند اسم او حضرت رقیه خاتون علیه السلام بوده است . (حضرت رقیه علیها السلام شیخ على فلسفى ص 13)


ادامه مطلب

طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 10 فروردین 1391 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

نمی‌دانم باید از کدام غربت گفت؛ چه روضه‌ای خواند؛ و مصیبت کدامین غریب را بازگو نمود.
آیا از بدن پاره پاره حسین (ع) بگوییم که عریان در گودال قتلگاه افتاده است؟

یا از بدن عباس علمدار که نه سر در بدن دارد و نه دست؟
آیا از علی اکبر بگوییم که صورت پیامبر مانندش را بر نیزه برافراشته است؟

یا از علی اصغر شش ماهه که اینک در گهواره خاکی خویش به خواب ابدی رفته؟
آیا از یاران حسین (ع) بگوییم که غریبانه در گوشه گوشه میدان جان باخته اند؟

یا از کودکان حسین (ع) که غم یتیمی و اسیری، یکجا بر آنان وارد شده است؟
از غریبی بگوییم یا از مظلومیت؟

از وفاداران بگوییم یا از پیمان‌شکنان؟

از عطش بگوییم یا از آتش؟ از عشق بگوییم یا از زینب؟
خوب نامی بر قلم گذشت؟ زینب. آری!

بگذار از زینب بگوییم؛ که کربلا، از اینجا به بعد، از‌ آنِ زینب است و پیام کربلا، مرهون زینب. بگذار از زینب بگوییم و از رنجهای زینب. از زینب و از غصه‌های زینب. از زینب و از قصه‌های زینب. از زینب و از حماسه‌های زینب؛ و از زینب و از دل زینب... و امان از دل زینب...

اما از کدامین غم زینب بگوییم؟

از برادرانی که از دست داد؟ یا از برادرزادگانش که یک به یک به میدان رفتند و باز نگشتند؟ یا از پسرانش که جلوی چشمان گریانش ذبح شدند؟

اگر چه زینب «ام المصائب» است و از کودکی داغ‌های فراوان دیده ــ ابتدا داغ بزرگ رحلت جدش پیامبر خدا (ص) و سپس مصیبت شهادت مادر جوان ــ و در جوانی فرق شکافته پدرش علی (ع) را دیده است و سپس جگر پاره پاره برادر معصومش حسن مجتبی را... اما روزی مانند عاشورا نبود، و داغی مانند کربلا...

حضرت زینب (س) از صبح تا عصر عاشورا، داغ پنج برادر، پنج برادرزاده،

چهار پسرعمو و سه پسرش را مشاهده کرد و شهادت دهها تن دیگر از بستگان و یاران برادرش را دید ؛

و شاید اینها همه در برابر رنج اسیری و در به دری ــ که تازه از امشب آغاز شد ــ بسیار اندک بود...

چون جنگ به پایان رسید و حسین (ع) در قتلگاه کشته افتاد و رأس مطهرش را از بدن جدا

کردند؛ به لباس‌های پاره پاره آن حضرت نیز رحم نکردند و عمامه، پیراهن، شلوار و کفشهای امام

(ع) را ربودند. شخصی به نام «بحدل» نیز هجوم آورد تا انگشتر حضرت را بدزدد اما بر اثر شدت

جراحات و متورم شده انگشتان، نتوانست آن را بیرون آورد، پس خنجر کشید

و انگشت مبارک را برید و انگشتر را درآورد…

اسب امام، با سر و مویی خون آلود به سوی خیمه‌ها رفت.

زنان و دختران اهل بیت (ع) با دیدن اسب خونین و بی‌سوار،

فهمیدند که دیگر بی‌کس و یتیم شده‌اند و صدا به گریه و شیون بلند کردند.

«ام کلثوم» خواهر امام (ع) فریاد کشید:

«یا محمد! یا علی! یا جعفر! یا حسن! کجایید که ببینید با حسین چه کردند؟…»

پس لشکر دشمن به سوی حرم پیامبر (ص) حمله کردند.

از یک سو این خیمه‌ها را آتش می‌زدند و از سوی دیگر هر آنچه می‌دیدند غارت می‌کردند.

آنان حتی به حجاب زنان نیز رحم نمی‌کردند و لباس‌های بانوان اهل بیت (ع) را می‌کشیدند و می‌بردند.

زنان و دخترکان، سربرهنه و هراسان، از خیمه‌ها فرار می‌کردند

در حالیکه خار و خس بیابان به پای برهنه آنان را می درید…


بانوان حرم، که از خیمه‌ها به سوی بیابان دویده بودند،

ناگاه با گودال قتلگاه و پیکر بی‌سر حسین (ع) روبرو شدند. راوی می‌گوید:

به خدا فراموش نمی‌کنم زینب دختر علی (ع) را که زاری می‌کرد و به آواز سوزناک می‌گفت:

«یا محمداه! صلی علیک ملیک السماء، هذا حسین مرمل بالدما مقطع الاعضاء، و بناتک سباتا، و إلی الله المشتکی …»

یعنی: «یا محمد! فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند! بنگر که این حسین توست،

به خون آغشته، با اعضایی از هم جدا گشته. بنگر که این دختران تو هستند،

اسیر شده و در بیابان‌ها رها گشته. به خدا شکایت بریم، و به علی مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سیدالشهداء. یا محمد!

این حسین توست که در این دشت افتاده، به دست زنازادگان کشته شده

و باد صبا گرد و غبار بر پیکر او می‌پراکند. ای اصحاب محمد! برخیزید

و ببینید که اینها فرزندان مصطفایند که اینگونه اسیر شده‌اند…»

مویه زینب آنقدر دلخزاش بود که دشمنان و دژخیمان را نیز گریان کرد.

آنگاه «سکینه» پیکر مبارک پدرش حسین (ع) را در آغوش گرفت و شروع به زاری ‌کرد ؛

تا اینکه جماعتی از اعراب چادرنشین ریختند او را کشیدند و از بدن پدر جدا کردند.


لشکریان یزید که به غارت خیمه‌ها مشغول شده بودند،

به خیمه‌ای رسیدند که «علی بن الحسین السجاد ع» در آن بیمار و تب آلود افتاده بود.

«شمر بن ذی الجوشن» شمشیر کشید تا او را بکشد،

اما عده‌ای از همراهانش به او نهیب زدند:

«آیا شرم نمی‌کنی و می‌خواهی این جوان بیمار را هم بکشی؟»

شمر گفت: «فرمان امیر است که همه فرزندان حسین را بکشم».

همراهان با شدت مانع وی شدند تا سرانجام دست از این کار برداشت…

و خداوند در زرهی از بیماری، جان ولیّ خویش را حفظ فرمود.

سپس دشمن دنی، رذالت و پستی خویش به منتها رساند ؛

«عمر سعد» در بین لشگریانش فریاد کشید:

«چه کسی حاضر است که بر پیکر حسین، اسب بتازاند؟»

ده نفر ـ که راویان شهادت داده اند هر ده،

حرامزاده بودند ــ حاضر شدند که این جنایت و وقاحت بزرگ را انجام دهند.

پس اسب‌ها را آماده کردند و آنان را بر پیکر بی‌سر و قطعه قطعه امام (ع) تازاندند؛

آنگونه که استخوان‌های سینه امام شکست و نرم شد…

(ای قلم! چگونه این جملات را می‌نویسی و از شدت مصیبت، خشک نمی‌شوی؟‍!)...


اینک، حال زینب را تصور کنید… از یک‌سو،

شاهد این مصیبت‌های پی در پی و جانسوز است؛

از سوی دیگر باید مراقب فرزند بیمار برادر خویش باشد؛

و از سوی دیگر باید دختران و زنان حرم را از بیابان‌ها جمع نماید

و زیر خیمه‌های نیم سوخته گرد آورد…

صحرای کربلا می‌رفت که تاریک و تاریک‌تر شود ؛

و گرگان گرسنه، در جای جای آن به دنبال دخترکان و طفلان می‌دویدند

تا شاید گوشواره‌ای از گوش آنان بکشند یا خلخالی از پای آنان بربایند…

زینبا ! چه کشیدی آن شب، در آن شام سیاه غریبان…

الا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون.




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 05:44 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

بانوان عاشورا 

پیرامون زنان در حادثه كربلا در دو محور سخن می‏توان گفت:

یكی آن كه آنان چند نفر و چه كسانی بودند، دیگر آن كه چه نقشی داشتند. زنانی كه در كربلا حضور داشتند، برخی از اولاد علی«ع» بودند، و برخی جز آنان، چه از بنی هاشم یا دیگران. زینب، ام كلثوم، فاطمه، صفیه، رقیه و ام هانی، از اولاد اهل بیت علیهم السلام بودند، فاطمه و سكینه، دختران سید الشهدا«ع» بودند، رباب، عاتكه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقیل، فضه نوبیه، كنیز خاص امام حسین«ع» و مادر وهب بن عبد الله نیز از زنان حاضر در كربلا بودند.(1)

  

5 نفر زن كه از خیام حسینی به طرف دشمن بیرون آمدند، عبارت بودند از:

كنیز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله كلبی، مادرعبد الله كلبی، مادر عمر بن جناده، زینب كبری«ع»

. زنی كه در عاشورا شهید شد، مادر وهب بود، بانوی نمیریه قاسطیه، زن عبد الله بن عمیر كلبی كه بر بالین شوهر آمد و از خدا آرزوی شهادت كرد و همانجا با عمود غلام شمر كه بر سرش فرود آورد، كشته شد.
در عاشورا دو زن از فرط عصبیت و احساس، به حمایت از امام برخاستند و جنگیدند:
یكی مادر عبد الله بن عمر كه پس از شهادت فرزند، با عمود خیمه به طرف دشمن روی كرد و امام او را برگرداند. دیگری مادر عمرو بن جناده كه پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت و مردی را به وسیله آن كشت، سپس شمشیری گرفت و با رجزخوانی به میدان رفت، كه امام حسین«ع» او را به خیمه‏ها برگرداند.(2)

 دلهم، دختر عمر(همسر زهیر بن قین) نیز در راه كربلا به اتفاق شوهرش به كاروان حسینی پیوست.

 زهیر بیشتر تحت تأثیر سخنان همسرش حسینی شد و به امام پیوست. رباب، دختر امرء القیس كلبی،

همسر امام حسین«ع» نیز در كربلا حضور داشت، مادر سكینه و عبد الله. زنی از قبیله بكر بن وائل نیز

 حضور داشت، كه ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود، ولی هنگام حمله سپاهیان كوفه به خیمه‏هی

اهل بیت، شمشیری برداشت و رو به خیمه‏ها آمد و آل بكر بن وائل را به یاری طلبید.
زینب كبری و ام كلثوم، دختران امیرالمؤمنین«ع»،همچنین فاطمه دختر امام حسین«ع» نیز جزو اسیران

 بودند و در كوفه و... سخنرانیهی افشاگر داشتند. مجموعه این بانوان، همراه كودكان خردسال، كاروان

اسری اهل بیت را تشكیل می‏دادند كه پس از شهادت امام و حمله سپاه كوفه به خیمه‏ها، ابتدا در صحرا

 متفرق شدند، سپس به صورت گروهی و اسیر به كوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.
اما درباره حضور این زنان در حادثه عاشورا بیشتر به محور«پیام رسانی» باید اشاره كرد. البته جهات دیگری نیز وجود داشت كه فهرست وار به آنها اشاره می‏شود كه هر كدام می‏تواند به عنوان«درس» مورد توجه باشد:


 مشاركت زنان در جهاد:

شركت در جبهه پیكار و همدلی و همراهی با نهضت مردانه امام حسین و مشاركت در ابعاد مختلف آن از جلوه‏هی این حضور است. چه همكاری طوعه در كوفه با نهضت مسلم، چه همراهی همسران برخی از شهدی كربلا، چه حتی اعتراض و انتقاد برخی همسران سپاه كوفه به جنایتهی شوهرانشان مثل زن خولی.


 آموزش صبر:

 
روحیه مقاومت و تحمل زنان- نسبت - به شهادتها در كربلا درس
دیگر نهضت بود. اوج این صبوری و پایداری در رفتار و روحیات زینب كبری«ع» جلوه ‏گر بود.


پیام رسانی:

 
افشاگریهی زنان و دختران كاروان كربلا چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدینه پاسداری از
 خون شهدا بود.
 سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت،
 هم گفتگوهی پراكنده به تناسب زمان و مكان.

 روحیه بخشی:

 
در بسیاری از جنگها حضور تشویق آمیز زنان در جبهه،
 به رزمندگان روحیه می‏بخشید. در كربلا نیز مادران و همسران بعضی از شهدا
 این نقش را داشتند.

 پرستاری:

 
رسیدگی به بیماران و مداوی مجروحان از نقشهی دیگر زنان در جبهه‏ها،
 از جمله در عاشوراست. نقش پرستاری و مراقبت حضرت زینب از امام سجاد«ع»
یكی از این نمونه‏هاست. (3)

 مدیریت:

 
بروز صحنه‏هی دشوار و بحرانی، استعدادهی افراد را شكوفا می‏سازد.
نقش حضرت زینب در نهضت عاشورا و سرپرستی كاروان اسرا،
 درس«مدیریت در شرایط بحران» را می‏آموزد.
وی مجموعه بازمانده را در راستی اهداف نهضت،
هدایت كرد و با هر اقدام خنثی كننده نتایج عاشورا از سوی دشمن،
 مقابله نمود و نقشه‏هی دشمن را خنثی ساخت.

حفظ ارزشها:

 
درس دیگر زنان قهرمان در كربلا، حفظ ارزشهی دینی و اعتراض
به هتك حرمت خاندان نبوت و رعایت عفاف و حجاب در برابر چشمهی آلوده است.
زنان اهل بیت، با آن كه اسیر بودند و لباسها و خیمه‏هایشان غارت شده بود
 و با وضع نامطلوب در معرض دید تماشاچیان بودند، اما اعتراض كنان،
بر حفظ عفاف تأكید می‏ورزیدند. ام كلثوم در كوفه فریاد كشید كه آیا شرم
 نمی‏كنید بری تماشی اهل بیت پیامبر جمع شده‏اید؟

وقتی هم در كوفه در خانه‏ی بازداشت بودند، زینب اجازه نداد جز كنیزان وارد آن خانه شوند.
 در سخنرانی خود در كاخ یزید نیز بر اینگونه گرداندن بانوان شهر به شهر، اعتراض كرد:
«ا من العدل یابن الطلقاء تخدیرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبایا قد هتكت ستورهن و
 ابدیت وجوههن یحدو بهن الأعداء من بلد الی بلد و یستشرفهن اهل المناهل و المعاقل و یتصفح وجوههن
القریب و البعید و الغائب و الشهید...»(4)

 و نمونه‏هی دیگری از سخنان و كارها كه همه درس‏آموز عفت و دفاع از ارزشهاست.

تغییر ماهیت اسارت:

اسارت را به آزادی بخشی تبدیل كردند و در قالب اسارت، به اسیران واقعی درس حریت و آزادگی دادند.

 عمق بخشیدن به بعد عاطفی و تراژدیك كربلا:

گریه‏ها، شیونها،عزاداری بر شهدا و تحریك عواطف مردم، به ماجری كربلا عمق بخشید و بر احساسات نیز تأثیر گذاشت واز این رهگذر، ماندگارتر شد.

  پی‏ نوشت ها:
 
 1ـ زندگانی سید الشهدا،عماد زاده،ج 2، ص 124، به نقل از لهوف،

كبریت احمر و انساب الأشراف.
   2ـ همان، ص 236.
   3- در این زمینه ر.ك: مقاله «درسهی امدادگری در نهضت عاشورا»

از مؤلف (مجله پیام هلال، شماره 26، شهریور1369).
   4ـ عوالم(امام حسین)، ص 403، حیاة الامام الحسین،ج 3، ص 378.
   5- بر گرفته از فرهنگ عاشورا، جواد محدثی‏، صفحه 195.
 




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : سه شنبه 9 اسفند 1390 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

طور، سرزمین فرود آمدن حسین(ع) و یارانش است كه آمده بودند با خدایشان ملاقات كنند و چه ملاقاتی زیبا، غوطه‌ور در خون، ملاقاتی سرخ، كه تمام سیاهی‌ها را یك پارچه به آتش كشید... اینك چهل روز از این ملاقات سرخ گذشته است و این دشت، هنوز داغ دارد... سرزمینی كه در جای خود ماند، اما پا به پای كاروان رفت، همراه با سری بر نیزه كه قصه اصحاب كهف را می‌خواند... سرزمینی كه (وَ الْعادِیاتِ ضَبْحً) را در خود دیده است و (فَالْمُورِیاتِ قَدْحً) را... سرزمینی كه (وَ الصّافّاتِ صَفّ) در آن مصداق یافت، وقتی یاران حسین(ع) مقابل هرچه تباهی و سیاهی بود، صف بستند كه از حریم اهل‌بیت: دفاع كنند و خدا را در حالی ملاقات، كه محاسن‌شان خضاب كرده در خون بود... و كمی آن سوتر ملائك بودند كه صف در صف به استقبال پیكرهای پاره پاره آمده بودند...

این سرزمین ماند و پیكرهای ارباً اربا شده را برهنه، خون آلود، نیلی و بنفش، به زیر سم ستوران رفته و قطعه قطعه در خود پذیرا شد تا جلوه‌های عشق برای همیشه ماندگار شود و با كاروان همراه شد، با سر قرآن خوان بر نیزه... همراه كاروان هروله كرد، خون گریست، باران اشك بارید، مصیبت دید، زخم زبان شنید، آبله‌ها را بر پاهای برهنه پیاده دید در وادی غربت و دربدری، زیر باران زخم‌های كشنده تهمت، تازیانه و اشك، سیلی و دشنام...

حالا چهل روز از مرثیه بی‌پایان خدا در این خاك گذشته است؛ چهل عمره از بادیه پیمایان عرفات كربلا... این سرزمین خون‌آلود و زخم خورده به شهادت ایستاده تا همیشه، آزادی و آزادگی را، جوانمردی و شجاعت را و فریاد سر دهد (وَ لا تَحْسَبَنّ الّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أمْواتًا بَلْ أحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ) را... كه خداوند خریدار دل عاشقی است و حسین(ع) مظهر عشق بود كه خدا خریدارش شد و یارانش دل به دل عاشق او داده بودند... و چه رازی بود میان حسین(ع) و یارانش و این سرزمین؛ آنان كه یار را دیده و دلباخته‌اش شده بودند كه این‌گونه فراق را تاب نیاوردند؟

این سرزمین هنوز به یاد دارد آن لحظه‌‌های درد را... با این سرزمین همراه اگر می‌شوی، باید دل به دلش بدهی تا برایت بگوید، باید قطره قطره آب شوی، جرعه جرعه خون دل بخوری تا لحظات طاقت سوز را ببینی كه حركت پر شور حسین(ع)، زینبی می‌طلبد كه زیبایی‌ها را ببیند و قد برافرازد و بر اندیشه‌های منحط ابوسفیانی بخروشد... كه حسین(ع) سر داد تا اندیشه‌های حق طلبانه فرو نپاشد، تشنه ماند تا جان‌های تشنه سیراب شود و خاندانش به اسارت رفت تا زنجیر باطل از دست و پای آدمیان باز شود... راه حسین(ع)، راه پر خطر اما سعادتمند عشق است كه اراده‌ای پولادین می‌طلبد و دلی دریایی با اندیشه‌ای الهی كه اگر در بند جلوه‌های خاك شده باشی، همیشه از رسیدن به وصال دوست محروم خواهی بود... با این سرزمین اگر همراه می‌شوی، دل به دلش كه می‌دهی، باید كه بندهای خود محوری و دنیامداری را از خویشتن خویشت جدا كنی تا دلت آماده شود كه معارف كربلایی واژه واژه و كلام كلام بر صحیفة دلت نگاشته شود؛ حصارهای كسالت‌بار دنیازدگی را از اطراف دلت برداری و جاری زلال شیدایی‌ات را به دریا متصل كنی...


اینك با این سرزمین همراه شو، نهال تصمیم و ارادة راسخ بر اندیشه‌ات بكار، دلت را دریایی كن كه تا آخر راه همراه بمانی كه اینجا نبض غیرت زمین است كه زمین به خروش در می‌آید (إِذا زُلْزِلَتِ اْلأرْضُ زِلْزالَه) و دریا به تلاطم می‌‌افتد و (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ) و كوه‌ها از هم می‌پاشند (وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ) و سر حسین(ع) بر نیزه می‌رود... این سرزمین، رستاخیز شبنم و گل سرخ پرپر می‌شود و حالا، آنان كه جاهلانه و بی‌‌اندیشه، با سپاه سیاه همراه شدند، فرصت اندیشیدن می‌یابند تا ندامت را همیشه همراه خود كنند كه ندامت، فرزند ناگزیر جهل و بی‌‌اندیشگی است...

این سرزمین هر روز مرثیه می‌كند با خود، خرابه‌‌ای را كه در فضایی آباد از انوار مقدس، برای گواهی زخم‌های متراكم كافی بود؛ مرثیه می‌كند با خود صدایی ریزش سنگ‌هایی را كه بر پیكر قطعه قطعه و بی سر حسین(ع) فرود آمدند... انعكاس ضرب سیلی كه آسمان را شكافت... همراه شو با این سرزمین، چهل به چهل روز، چهل به چهل ماه، چله به چهل سال، مرثیه بخوان با این سرزمین... فریاد بزن بر تمام پهنه ظلم و ستم، میراث‌داری زخم عاشقان را كه جان عالم را به بیداری هماره بخواند... فریاد بزن.

در خون شنا نمودن، اثبات عشق و خویشی است                 

                         ورنه به حرف و دعوی، دلبر كه را پذیرد

دل به دل این سرزمین بده تا دریابی كه به دوش كشیدن شهادت، بار طاقت فرسایی بر دوش عاشق است. می‌خواهی جرعه نوش وصال دوست باشی، باید بار عشق را تحمل كنی؛ حتی اگر استخوان‌هایت درد بگیرد،‌ سینه‌ات تنگ شود، روحت در فشار افتد كه جرعه نوش وصال دوست شدن؛ یعنی در وجود دوست سوختن، نور دادن كه هر كه سوخته عشق شد، همه چیز را در خود می‌سوزاند، كه

مرغ جان آدمی در كوی جانان كی رسد                             

                               تا پر و بالش نسوزانند در گرمای عشق

با این سرزمین همراه شو، دل به دلش بده، از مرثیه‌هایش عشق را بیاموز و عاشقی را، سوختن و گداختن را، ایثار و فداكاری را، توكل و رضا را، صبر و استقامت را و جان باختن برای اعتلای كلمة الله را... سبو سبو عشق می‌خواهی، با این سرزمین همراه شو كه این خاك در وجود حسین(ع) ذوب گشته است...




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1391 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات

 

یاری امام

 

زهیر بن قین از طرفداران عثمان و از مخالفان حضرت علی (ع) بود. امام حسین (ع) را خوب می شناخت و از نامه های کوفیا به ایشون هم آگاه بود. به ناچار با امام هم مسیر شده بود و به همین خاطر در طول مسیر خودش رو از امام و همراهانش پنهان می کرد تا مبادا امام ازش کمک بخواهد.

روز موعود فرا رسید. زهیر با همراهانش بر سر سفره نشسته بود که ناگهان فرستاده امام وارد شد و زهیر رو فراخوند. زهیر غافلگیر و درمانده شده بود و نمی دونست چیکار کنه. همسرش به او گفت: "پسر پیامبر خدا کسی را به دنبال تو می فرستد و تو او را بی پاسخ می گذاری؟ برخیز تا ببینی فرزند پیامبر چه درخواستی دارد و سپس برگرد."

زهیر از خیمه خارج  شد و قدم به خیمه گاه نور نهاد، فرزند رسول خدا با قلب و روح و روان زهیر چه کرد؟ زهیری که عثمانی بود و آن وجود مقدس را به عنوان امام قبول نداشت و فقط برای ایشان احترام قائل بود.

دقایقی بعد زهیر از خیمه امام حسین(ع) با حالتی عجیب بیرون اومد و وارد خیمه اش شد. همسر و همراهانش متحیر به او نگاه می کردن، این زهیر آن زهیر قبلی نبود. بارالها حسین بن علی (ع) با دل زهیر چه کرده؟ زهیر حسینی شده بود، عاشق و دلداده اباعبدالله. به یارانش رو کرد و گفت: "هر که از شما دوست دارد در یاری فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درآید همراه من بیاید و گرنه این آخرین دیدار ماست."

خوشا بر احوال زهیر. زهیر همراه کاروان مظلوم به کربلا رفت و شجاعانه با تمام وجودش جانش را فدای امام زمانش کرد و به درجه ای رسید که الان من و تو که یاد کربلا و یاران امام حسین (ع) میافتیم میگیم " یا لیتنا کنت معکم فافوزا فوزا عظیما"

آه، آه از و غریبی امام حسین(ع)، اما نه! چی میگم؟ خوشا به حال امام حسین (ع) که حداقل 72 یار با باوفا و مخلص در کنارشون بودن و آنقدر یاران باوفاشون رو دوست داشتند که وقتی همه اونها شهید شدند و تنهای تنها موندند فریاد زدند "هل من ناصر ینصرنی" هیچ کس جواب نداد. فرمودند:"حبیب، زهیر،... چرا جوابم را نمی دهید؟" و سپس فرمودند "آه که همگی شما را کشتند و ..."

اما اگر حالا هم خوب گوش کنی یه صدای خسته و مظلوم و غریب رو هم می شنوی که مثل جد شهیدش هر روز درخواست کمک میکند و می فرماید "برای فرج من زیاد دعا کنید"

ما که ادعا می کنیم اگر در زمان امام حسین (ع) بودیم به هیچ وجه ایشان را تنها نمیگذاشتیم پس چه شده که آخرین بازمانده نسل ایشان، حضرت مهدی (عج) را که در میان ماست فراموش کرده و تنهاشون گذاشتیم؟

به زندگیمون توجه کنیم، همه مشغول دنیا شدیم. روزا می گذرن و ما یادی از امام زمان خودمون نمیکنیم.

اگه خوب دقت کنیم شاید بتونیم بفهمیم که چرا یاران امام حسین (ع) اونقدر کم بودن! شاید بتونیم بفهمیم که چرا تعداد اصلی یاران امام زمان به 313 نفر نمی رسد. چرا ...

مگه کوفیا صدای "هل من ناصر ینصرنی" امام حسین(ع) را نشنیدند که کمک می خواست؟ و مگه ما هم ندای "و اکثروا الدعا بتعجیل الفرج" را نمی شنویم؟ پس چی شده که مثل کوفیا امام زمان خودمون رو رها کردیم در حالی که ادعا می کنیم اگر در کربلا بودیم امام رو یاری می کردیم؟ اینطوری می خوایم به امام حسین (ع) خدمت کنیم تا ایشان از ما راضی باشند؟

حالا دیگه خودمون میدونیم، اگه موافقی بای یه نگاه دیگه به زندگیمون بیاندازیم و با تمام وجود بگیم:

اللهم عجل لولیک الفرج




طبقه بندی: کربلا،

تاریخ : پنجشنبه 22 دی 1390 | 09:33 ق.ظ | نویسنده : جامانده | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic